نقد فیلم کمدی انسانی
نقد فیلم کمدی انسانی
گرد آوری از گارگین فتائی
.
کارگردان
محمدهادی کریمی
تهیهکننده
محمدهادی کریمی
نویسنده
محمدهادی کریمی
بازیگران
آرمان درویش
هومن سیدی
لیلا زارع
علیرضا شجاعنوری
هستی مهدویفر
بهاره کیانافشار
نیکی کریمی
فرخ نعمتی
ایلیا نصراللهی
موسیقی
بهزاد عبدی
فیلمبرداری
مرتضی غفوری
توزیعکننده
هدایت فیلم
تاریخهای انتشار
۲۷دی ۱۳۹۶
مدت زمان
۱۰۰دقیقه
کشور
ایران
زبان
فارسی
فروش گیشه
۷۶۴٬۶۶۹٬۰۰۰تومان
کمدی انسانی فیلمی به کارگردانی، نویسندگی و تهیهکنندگی محمدهادی کریمی محصول سال ۱۳۹۵ است.
خلاصه فیلم
این فیلم یک کمدی موقعیت از زندگی تراژیک فردی است که میبایست علیرغم خواست درونی اش همرنگ با مردم پیرامونش زندگی کند.
فیلم داستان پسرک بی نام و نشانی را از دوران کودکی تا بزرگسالی روایت می کند که از روز تولد متوجه تفاوت آشکار خود با دیگران می شود. او چپ دست است و عقایدی متفاوت از همفکرانش دارد اما..
کارگردان :
محمد هادی کریمی : دکتر محمد هادی کریمی که متولد سال 1351 در تهران می باشد و نخستین تجربه سینمایی اش نگارش فیلمنامه « ساغر » برای سیروس الوند بوده است. آخرین فیلم کریمی « بشارت به یک شهروند هزاره سوم » نام داشت که در سال 1391 ساخته شده بود. اثری که حال و هوای معنوی و اعتقادی داشت.
نقد فیلم
درباره فیلم « کمدی انسانی » :
محمد هادی کریمی در فیلم « کمدی انسانی » بنا را بر روایت قصه آدم بی نام و نشانی قرار داده که ظاهراً قرار است در یک برهه تاریخی آن را به نمایش بگذارد و در این بین خرده داستانهایی را هم در کنار قصه اصلی روایت کند تا تماشاگر بتواند به شناخت عمیق تری نسبت به دنیای او دست یابد. اما مشکل اصلی « کمدی انسانی » اینجاست که فیلمسازش اعتقادی به قصه پردازی کلاسیک در سینما نداشته و تصمیم گرفته به سبک و سیاق خود داستانش را روایت کند که نتیجه این تصمیم نیز منجر به ساخت فیلم عجیب و غریبی به نام « کمدی انسانی » شده است.
فیلم روایتگر داستان پسرکی است که از ابتدای تولد متفاوت بودن را در خود احساس می کند اما رفته رفته متوجه می شود که باید همرنگ جماعت شود تا بتواند زندگی بهتری داشته و همواره درگیر جنگ روانی نباشد. این پسر در طول زمان بزرگ شده و تبدیل به مرد جوانی می گردد و فیلم در بازه های زمانی مختلف، زندگی این فرد از دوران کودکی تا بزرگسالی را به تصویر می کشد. فردی که با آدمهای گوناگونی ملاقات کرده و ظاهراً قرار است هر کدام از این افراد نماینده تفکری در جامعه باشند که رنگ و رویی آبزورد دارند. شخصیت هایی که با تصمیم فیلمساز، هیچ نام و نشانی ندارند تا مخاطب به جای توجه به اسم، فلسفه حضورشان در داستان را جستجو نماید و به پاسخ منطقی برسد.
ایراد بزرگ « کمدی انسانی » فارغ از فیلمنامه را می توان ضعف کارگردان در نحوه پرورش سوژه برشمرد. کریمی نمی تواند قصه مشخصی برای قهرمان داستان ترسیم نماید بطوریکه بحرانی ترین لحظات زندگی این مرد برای مخاطب مجهول است. فیلم به جای پرورش موقعیت، به پیشبرد داستان توسط دیالوگ های مستقیم روی می آورد و در این راه، هر چند دقیقه یکبار از شخصیت جدیدی رونمایی می کند که به چشم قهرمان داستان نگاه خیره می شود و آنچه که در ذهن فیلمساز و نویسنده گذشته را بیان می کند تا مخاطب بداند دقایق آتی فیلم قرار است بر کدام پاشنه بچرخد!
منطق روایی نیز در داستان جایگاه محکمی ندارد و البته با توجه به حال و هوای آبزورد و فلسفی فیلم، نمی توان در این خصوص انتظار بالایی نیز از اثر داشت. اینکه به یکباره چپ دستِ داستان به زندان می افتد و به یکباره ترغیب به جاسوسی از طریق ازدواج می شود و... منطق مشخصی را در خود نمی بیند مگر آنکه محمد هادی کریمی در ذهن خویش به منطق محکمی درباره این سلسله اتفاقات دست یافته باشد؛ منطقی که در برگردان سینمایی عنصری مفقود شده محسوب می شود و در عمل، فیلم تنها تبدیل به نماهای کِش داری شده که هر چیزی در آن یافت می شود جز خودِ سینما!
« کمدی انسانی » علی رغم حضور ستاره های پر تعداد در فیلم، بازیهای بسیار ضعیفی را به خود دیده است. آرمان درویش به عنوان قهرمان قصه، بازی بسیار بدی از خود به نمایش گذاشته و مخاطب ابداً نمی تواند با شخصیت بی نام و نشانش ارتباط برقرار کند. در کنار او بازیگران دیگری از جمله لیلا زارع ، هستی مهدوی فر و هومن سیدی حضور داشته اند که آنان نیز وضعیتی بهتر از درویش ندارند. اما بدترین بازی فیلم متعلق به نیکی کریمی است که اگرچه دقایق کوتاهی در فیلم حضور دارد اما در همین زمان کوتاه نیز تماشاگر را ناامید می کند.
جدیدترین فیلم محمد هادی کریمی قصد داشته اثری متفاوت از آثار رایج سینما باشد و به اصطلاح، متعلق به علاقه مندان به " سینمای خاص " باشد. اما مشکلات عدیده فیلمنامه باعث شده تا « کمدی انسانی » تبدیل به اثری غیرقابل تحمل شود. اثری که ساکن است و کِش دار و البته قابلیت این را ندارد که بتواند ضعف کِش دار بودن قصه را بر گردن عدم درک مخاطب بیندازد چراکه فیلم سراسر موقعیت های تکراری و دیالوگ های بی کارکردی است که نه فلسفه را در طول داستان به عرش می رساند و نه بر آگاهی مخاطب می افزاید. « کمدی انسانی » که برگرفته از اثرِ کلارنس براون می باشد، برازنده نامش است؛ اثری انسانی که به واسطه ضعف هایش تبدیل به اثری کمدی شده
جسارت هدر رفته
ساناز رمضانی
در روز دوم جشنواره فیلم فجر که دیگر بینالمللی نیست، فیلم «کمدی انسانی» در کاخ مردمی جشنواره، یعنی پردیس ملت به نمایش درآمد. «کمدی انسانی» فیلمی به کارگردانی و نویسندگی محمدهادی کریمی است که سابقه ساخت فیلمهایی چون «برف روی شیروانی داغ» را در کارنامه خود دارد. کریمی در فیلم «ساکن طبقه وسط» به همراه شهاب حسینی از نویسندگان فیلم است و در این فیلم نشان داده است که میتواند کارگردان خاصی باشد و از شیوه قصهگویی کلاسیک فاصله بگیرد.
«کمدی انسانی» هم فیلمی است که گرچه در حال تعریف قصهای است، اما این قصه چندان به مذاق طرفداران روایتهای کلاسیک خوش نخواهد آمد، چراکه ممکن است طولانی و خستهکننده به نظر برسد. کریمی در «کمدی انسانی» زندگی مردی را از اولین باری که چهار دست و پا از پلههای خانه مادریاش بالا میرود و زمین میخورد تعریف میکند تا روزی که به بهشت میرسد. محمدهادی کریمی از طریق این روایت به شیوهای نمادین، داستان زندگی ملتی را میگوید که بده بستانهای سیاسی روزگارش را رقم میزند و بالا و پایین شدن احوالات مردمی که اسیر هیچاند را بازگو می کند. کریمی برای این روایت سمبلیک به سراغ زندگی پسرکی میرود که در اواسط دهه ۲۰ متولد میشود و علیرغم تفاوتهایش با دیگر کودکان یاد میگیرد همرنگ جماعت شود و مثل دیگران رفتار کند. تفاوت این کودک از اولین روزهای زندگیاش شروع میشود که شیشه شیرش را بهجای دست راست با دست چپ میگیرد. چپدست بودن این کودک آغاز ناکامیهای وی در جامعه است، جامعهای کوچک مثل مدرسه یا حتی کوچکتر از آن در خانه. این کودک کمکم یاد میگیرد مثل بقیه رفتار کند و دست راستش را به کار گیرد. او بزرگ میشود و درست زمانی که در مسیر موفقیت قرار دارد در اثر اتفاقی دست راستش فلج میشود و حالا او باید دوباره یاد بگیرد چگونه چپدست زندگی کند.
کریمی هوشمندانه در روایتش از هیچ نامی برای کاراکترهایش استفاده نکرده است و این موضوع کمک بیشتری میکند تا باور کنیم روایتی که شاهدش هستیم، کلیت بیشتری از زندگی یک فرد ناشناس دارد. اشکال کار کریمی این است که علیرغم خاصیت نمادین کاراکترها نتوانسته شخصیتهایش را خوب بپروراند و این شخصیتها در حد کاراکترهایی سطحی و تیپهایی غیرقابلباور باقیماندهاند. مسلماً بازیهای بازیگران هم کمکی به این مهم نکرده است. بازی شخصیت اصلی آرمان درویش که قبلاً در «چهارشنبه» نقشآفرینی قابل قبولی داشت، بسیار ضعیف و نچسب است و این در مورد سایر بازیگران چون هستی مهدوی فر و لیلا زارع هم صدق میکند؛ اما ضعیفترین بازی بیشک متعلق به نیکی کریمی است که باوجود حضور کوتاهش در یک سکانس حساس بیننده را به خنده وامیدارد. فقط هومن سیدی است که توانسته تا حدی کاراکتر بیمنطقش را غیرقابلقبول کند.مطمئناً کریمی موضوع حساسی را انتخاب کرده است، مخصوصاً اینکه تحولات این شخصیت تا دوران انقلاب ادامه پیدا میکند؛ اما رویکرد محافظهکارانه وی در تمام فیلم چیزی است که «کمدی انسانی» را از هدف اصلیاش دور میکند و آن را به یک فیلم معمولی و بعضاً حوصله سر بر تبدیل میکند. طراحی صحنه و لباس هم مانند دیگر اجزای فیلم ضعیف است و کمکی به فضاسازی کریمی نمیکند. دیالوگهای کلیشهای، شخصیتهای غیرقابلباور در فضای داستانی که هیچ شباهتی به واقعیت ندارد، «کمدی انسانی»را به فیلمی بیهویت و سرگشته تبدیل کرده است. این محافظهکاری و در خط کلیشه حرکت کردن در سکانس پایانی فیلم به اوج خود میرسد. جایی که قهرمان اصلی فیلم بذر سعادت را در جام شراب میکارد و با جوانه زدن این بذرها، بعد از اسیر بودن در یک دوره موفقیت و شکست، نهایتاً به کمال میرسد؛ اما جالبترین مسئله این است که کریمی خود عنوان کرده «کمدی انسانی» قرار است یک کمدی موقعیت از زندگی تراژیک قهرمانش باشد.
مسلماً «کمدی انسانی» دارای رگههای از تراژدی است اما بههیچوجه کمدی نیست. «کمدی انسانی» علیرغم همه ضعفها و کاستیهایش تلخ است و این تلخی را به بیننده منتقل میکند و هیچچیز خندهداری در این موضوع وجود ندارد. کریمی علیرغم شکستش در پرورش موضوع، همانقدر که در انتخاب تم اصلی داستانش موفق عمل کرده در حفظ وحدت و انسجام فیلم هم خوب عمل کرده است. مخصوصاً اینکه فیلم با فضایی رئالیستی شروع میشود و تا اواسط فیلم رنگ و بوی یک فیلم زندگینامهای را دارد اما کمکم به فضای انتزاعی و نمادین خود بیشتر نزدیک میشود و درنهایت در همین فضا پایان مییابد. کریمی بهخوبی توانسته این انتقال را نامحسوس کند و درنهایت بیننده را با تصویر کلی روبرو کند و فقط از همین طریق است که محتوای فیلمش را به بیننده منتقل میکند. درنهایت باید گفت «کمدی انسانی» فیلمی است که در صورت پرداخت مناسب میتوانست یکی از بهترین آثار سینمای ایران باشد که متأسفانه قربانی مصلحتاندیشی و محافظهکاری فیلمسازش شده است.
رضا خلجی
سینمای به اصطلاح فلسفی
کمدی انسانی فیلمی با جهات و پیچیدگی و سردگمی های فراوانی است که شاید مخاطب عام را بیش از هرچیز عذاب دهد و فیلم برایش حکم شکنجه داشته باشد که البته برای مخاطب خاص هم تاحدودی قابل هضم نیست . فیلم یک شروع و پایان مشخص و روایت زندگی شخصیتی است که به معنا زندگی نکرده است و تمام سعیش همسان شدن با اطرافیانش است . فیلمنامه فراز و نشیب هایی دارد که از نظر شخصی من گنگ هست و کارگردان به خوبی نتوانسته این معادله هایی را که نوشته شده را حل کند و راه حل را برای مخاطب به نمایش بگذارد و همین سردگمی فیلم با خودش باعث میشود ریتم پایین بیاید و اثر دچار یک ضعف شود و همین ضعف و کندی از نظر عده ای فلسفی است و از نظر عده ای دیگر فیلمی است که تماما ادای یک فیلم فلسفی را در میاورد و تماما انتلکت طور است . البته که محمدهادی کریمی با فیلمنامه "ساکن طبقه وسط" خود را در نوشتن آثار فلسفی که حرفی برای گفتن داشته باشد نشان داده است ولی در فیلمنامه کمدی انسانی شاهد اغراق و گنده گویی های بیش از حد از دهه های ۳۰ تا ۶۰ هستیم و همین باعث میشود فیلمنامه یک نوشته ابزورد به حساب بیاید و ارزش خود را از دست بدهد . قاب بندی ها و دکوپاژ های این اثر بسیار خوب بود و به شخصه خیلی پسندیدم و باز همین مورد باعث میشود که مخاطب به این فکر کند که کارگردانی که میتواند قاب هایی به این ظرافت ببندد چگونه میتواند یک فیلم را اینگونه روایت کند !. بازی ها چندان حرفی برای گفتن نداشت جز کاراکتر هومن سیدی [ناظم مدرسه] و شخصیت دوران کودکی فیلم که به نظر خوب درآمده و کنترل شده بازی کرده اند . برعکس شخصیت اصلی فیلم [آرمان درویش] که قبلتر هم در فیلم چهارشنبه ساخته سروش محمدزاده بازی کرده و در نقد همان فیلم هم گفتم که بازیشان حس ندارد و تماما ماشینی ایفای نقش میکند و چهره بازیگر هیچ حسی را به مخاطب بیان نمیکند و به اصطلاح سینمایی [ددپن] گفته میشود و این بزرگترین ضعف برای فیلمی است که کاراکتر اصلی آن بر اثر رخداد های فراوان در فیلم هیج حسی را به مخاطب ندهد . موسیقی متن فیلم خوب بود و متناسب با صحنه ها و تاریخ روایت فیلم بود .
پگاه ماسوری
زمانی به معشوق خواهیم رسید که دیگر نمی خواهیمش
انسان, انسان ها و یا ملتی که در چنگال سرنوشت اسیر هیچ و پوچ هستند و تا همه ی راه ها را نروند و نیز همه ی بازی های سرنوشت را در نهایت عجز از تغییر آن تجربه نکنند, به کمال نمی رسند. کاراکترها اینجا نامی ندارند, قرار نیست روایت یک فرد به خصوص باشد, اینجا صحبت از انسان و نگاهی به حضور و تاثیر پذیری انسان در بازی زندگی و سرنوشت و ... است.
کاراکتری که از کودکی تا به کمال رسیدنش روایت می شود, در جوانی به اندازه ی چندین نفر عمر و زندگی می کند, و انگار زمان چندانی نگذشته است. ما سرانجام به خودمان بازخواهیم گشت, پس از آنکه سال ها از خودمان دورمان کردند. پس از آنکه به دیگری بودن عادت کردیم.
کافیست تصمیم به انصراف بگیریم و گذشتن از همه ی داشته های مان بگیریم, به هر قیمتی حتی به قیمت شکست, آن وقت است که زمانی می یابیم برای بازگشت به اصالت خود حقیقی مان...که از همان اول قرار بوده است که باشیم, که اما در ادامه ی راه قرار شد خودمان نباشیم...
سرانجام زمانی به معشوق مان خواهیم رسید که دیگر نمیخواهیمش, دیگر برای مان تمام شده است, و طعم وصال را با زهر نفرت و خیانت معشوق خواهیم چشید.
از کودکی او را مجبور کرده بودند تا چپ دست نباشد, آرام و لطیف و مهربان و نقاش و کشاورز نباشد. او سرانجام یک نظامی و بوکسور راست دست می شود. مادر بیوه و غم دیده اش هرگز مرد شدنش را نمی بیند.
عشقش او را به بهانه های مالی رها می کند اما بازی های سیاسی سرانجام آن دو را بهم می رساند, در حالیکه او باید خیانت همسرش را به دلایل امنیتی که ساواک تعیین کرده ببیند و دم نزند.
هر کسی که در کودکی سهمی در شکل گرفتن شخصیت و هویت و آینده اش داشت است, را باید دوباره در آینده ببیند, اما در شکل و پوست و رنگی دیگر ...
اسطوره ی دوران کودکی او پیرمردی است که بذرهایی را برای کاشتن به او می دهد, نه برای کاشتن در امروز و روییدن در فردا. برای مخفی شدن و متوقف ماندن در امروز و کاشته شدن در فرداهایی دور...
این پیرمرد اسطوره ای در آرزوی آباد ساختن دنیاست, اما زندگی خودش و خانواده اش را به نابودی می کشد. او آرزو دارد تفکری نو در میان مردم بیافریند اما در نهایت پیش از دستگیر شدن برای امرار معاش مجبور به نوشتن سطور خرافی و خیالی فال برای مردم می شود.
کاراکتر اصلی قصه در روزگار جوانی با همسر و دختر این مرد طی جریاناتی به ظاهر اتفاقی رو به رو می شود, و حقایقی دیگر از پشت پرده ی ابعاد وجودی اسطوره ی دوران کودکی اش را می بیند.
و اما بازگشت به چپ دست بودن و یا همان حقیقت اصلی وجودی اش درست زمانی اتفاق می افتد که از همه چیزش می گذرد. او که سال ها یک قهرمان بوکس و یک نظامی موفق بوده, و برای حفظ لباس نظامی اش حتی انگ بی ناموسی را نیز تحمل نموده, اکنون خسته از همه چیز تن به شکست می دهد, شکستی که سمت راست بدنش و یا در واقع نیمه ساختگی و غیر اصیل وجودش را برای همیشه فلج می کند.
به روح لطیفش بازمی گردد و نقاشی صاحب سبک و سرشناس می گردد, چندی نمیگذرد تا به مقامی مهم و دولتی در موزه می رسد. اما در جریان یک درگیری و کینه کشی قدیمی( بازگشت و دیدار با کاراکترهای قدیمی از ارکان این فیلم است) نه تنها مقامش در موزه را از دست می دهد, بلکه از سوی مبارزین آزادی خواه به جرم تفاوت عقاید و ... به اتهام قتلی که هرگز مرتکب نشده, دستگیر می شود, و در راهرو زندانی ساختگی و لا مکان محبوس می گردد. اینجا زندان نیست. همان زیر زمین تاریکی ست که در کودکی ناظم شان او را در آن برای تنبیه حبس می نمود. همان ناظمی که از او میخواست تا چپ دست نباشد, تا نقاشی نکشد, تا بوکسور شود. حال که از همه ی این ها گذشته و به نقاشی رجعت کرده, درست زمان مناسب بازگشت آن ناظم دوران مدرسه اش به زندگی اش می باشد, تا وی را دوباره دستگیر و در آن زیر زمین حبس نماید.
این بار نه به جرم چپ دست و منضبط بودن, نه به جرم مودب بودن(جرایمی که در کودکی بابت آن ها تحقیر می شد) بلکه به جرم قتل نکرده...
او سرانجام از قتل تبرئه می گردد. او, تنها یک انسان نیست. نمادی از همه ی انسان هاست, پس از این همه حادثه هنوز جوان است و فرصت دارد.
اکنون که دیگر همه چیزش را برای همیشه از دست داده و امکان بازگشت نیست, به زادگاهش باز میگردد و بذرهایی که در دیوار پنهان کرده بود را می کارد و با آن ها سبز می شود و جوانه می زند.
نرگس جهانبخش
پر از خرده قصهی بیثمر از سرکوب اقلیت
ضعف بزرگ عدم قصهگویی در سینمای ایران سالهاست که علاج ندارد، اما حال کمدی انسانی فیلم تازه محمدهادی کریمی پر از خرده قصه است که نویسندهاش قصهگویی بلد نیست. چندین خرده قصه در یک کلیتی ادغام میشوند که هیچ مناسبتی با قصههای فرعی ندارد و همین فیلم کریمی را دچار ضعف عمیقی کرده که نمیتوان آن را به یاد سپارد.
در ابتدا ما با یک اتوبیوگرافی طرف هستیم داستان زندگی شخصی (با بازی آرمان درویش، به دلیل نداشتن نام برای شخصیتها از اسم بازیگر در ادامه نقد استفاده میشود) از کودکی تا بزرگسالی که به سیر و سلوکی در نزد یک پیر (عارف مسلک با بازی علیرضا شجاع نوری) میرسد و در گذران زندگی پیرامون او تأثیری میگذارند که آن مسلک پیر فراموش شود اما باز به همان مسلک باز میگردد. قصههای فرعی که بسیار هم هستند را با هم مرور کنیم.
درویش در کودکی مشکلات فراوانی از جمله بیان عقاید خود در میان هم نسلانش دارد. او نقاش و چپ دست و برای یک دانش آموز شهرستانی یک ضعف به شمار میرود همه از جمله ناظم او (با بازی طنازانه هومن سیدی که یکی از نقاط قوت فیلم است) سعی دارند او را مرد کنند. درویش همواره عاشق دختری (با بازی بهاره کیان افشار) است که او را تحقیر میکند از همان تحقیرهای دختران نسبت به پسرهایی که گویی به هیچ جا نرسیدهاند و هنر شغل نمیشود. دختر در مقابل هنر، رخت نظام را پیشنهاد میدهد. هنر در مقابل قدرت نظامی. این عشق مشخص است نافرجام است و روایت زندگی کیان افشار از شروع زندگی تازه و همکاری با ساواک را نیز در فیلم داریم. در داستان دیگر موضوع شغل و حساسیتهای درویش در موزه هنرهای معاصر را داریم که طبق مسلکش او آسیب به چیزی نمیرساند و منجی است. در داستان دیگر یک سرهنگی (با بازی فرخ نعمتی) وجود دارد که درویش را زیر نظر دارد و سعی بر کمک بر او. درویش به رخت نظام باز میگردد و مجبور به ازدواج سوری با عشق سابقی که حال با همه رابطه دارد برای رسیدن به اطلاعات. داستان تاریخی سالهای قبل انقلاب، داستان اوایل انقلاب، داستان تغییر افراد، ازدواج ایدئولوژیک، بوکسور شدن آرمان درویش و خیلی از موارد دیگر در فیلم گنجانده شده که این سیر تاریخی و سیاسی به خوبی با آن سیر و سلوک عرفانی هم خوانی ندارد.
فیلم ضرباهنگ کندی را اتخاذ کرده و رنگ بندی با کنتراست بالا، همه چیز شیک است از نوع لباس پوشیدن درویش تا آرایش زیاد بازیگران. از صورت ناظم مدرسه گرفته تا هرکسی که در فیلم وجود دارد. این گویی جزء علایق اصلی کارگردان است که در فیلمهای دیگرش نیز دیده میشود. نه تنها ضرباهنگ مخاطب را اذیت میکند بلکه این همه قصه که بدون هدف به استخوان اصلی قصه وصل شدهاند نیز مخاطب را میآزارد. ابتدا همه چیز به نسبت بد چیده نشده است. بر اساس کلیشه یک پسر نقاش چپ دست در مدرسهای در شهرستان آن سالها که نمره انضباطش هم 20 است خود به خود تو سری خور میشود. همه دوست دارند او را مورد اذیت قرار دهند چنانچه ناظم هم این مسئله را پر رنگ تر میکند که "به کسی نگو نمره انضباطت 20 شده". درویش مسیر را نزد کسی دیگری میآموزد همان پیری که نه تنها دست چپ بودنش را مورد نکوهش قرار نمیدهد بلکه او را ستایش نیز میکند. مسیر درویش جایی کج میشود که در جوانی متوجه میشود نامزدش هم مانند تمام افراد دیگر او را سرزنش میکند پس رخت نظام تن میکند. تا اینجا همه چیز قابل پذیرش است زیرا نشان داده میشود چگونه یک فرد توسط گفتمان مسلط جامعه که نمادی از گفتمان قدرت است به مسیر دیگری میرود. گفتمانی که از ناظم گرفته تا نامزدش که در جایگاه تصمیم گیرنده است همه و همه درویش را به سمت قدرت میبرند تا بتواند حرف خود را بزند؛ اما فیلم هر چه رشته بود را مجدد پنبه میکند و تا به قصه و ایدئولوژی اصلی خود باز گردد که در ادامه توضیح خواهم داد.
در کمدی انسانی همه چیز سیاه و سفید است. درویش یک فرد درستکار و همه چیز تمام است که نقاش ماهری میشود بوکسور خوبی است، شخص درستکار که مسیر درست را میرود و در نهایت نور او را در بر میگیرد. مأموران نظام همه بد و سیاه هستند تا نامزد سابقش که عضو ساواک شده با همه رابطه دارد، یا اینکه همه نون به نرخ روز هستند و ناظم سرکوبگر سابق حالا نیروی کمیته شده و زیر دستش باز درویش قرار گرفته است. علیرغم این تیپ سازی اغراق شده شخصیتها نام ندارند تا نمادی برای جامعه و تاریخ باشند که گویی مردمش چنین بودهاند و چنان شدهاند.
فیلم در کنار این تیپ سازی و نمادسازی سعی دارد به یک اقلیت توجه کند. درویش و پیرمرد همان اقلیت هستند. اقلیتی که پیش از انقلاب مورد سرکوب بودند و از نیروهای نظامی در امان نبودند. اقلیتی که چپ دست هستند یا چپ دست بودنشان مورد ستایش است. این اقلیت میتواند نمادی بر مارکسیستها باشد؛ اما فیلمساز به مارکسیست یک وجه دینی میدهد. چپ درستکاری که همه چیزش درست است و در اقلیت قرار دارد. همین چپ پس از انقلاب هم مدتی در زندان است و بعد آزاد میشود و پس از آزادی به مقر چپ دیگری میرود که او را به سوی سعادت (نور) میرساند. نور وجه الوهی دارد و چسباندن آن به تفکر مارکسیستی پیش از انقلاب در تفکرات مجاهدین و فداییان وجود داشت که برای خود از عقاید و آرای لنین و مارکس و دین چیز دیگری ساختند. فیلم با آن همه خرده روایت ابتدا و انتهای قصه همان استخوان بندی را شامل میشود که ما را به همان سرکوب اقلیت برساند. اقلیت چپ که پیش و پس از انقلاب سرکوب شدند. اگر چنین باشد باید در نظر داشت چقدر فیلم خواهان برقراری چنین دیالوگی است و از آن مهمتر چرا آن شخص درستکار نمایندة این قشر محسوب میشود. آیا فیلمساز میخواهد در آن همه تصویر، دیالوگ، دوگانههای گل درشت چنین حرفی بزند؟ چسباندن چپ به عارف بودن چه وجهی از چپ گرایان پیش از انقلاب مشخص میکند؟ سوالات متفاوتی از معجون کمدی انسانی میتوان داشت.
کمدی انسانی همانطور که در خانهای متروک شروع میشود، خودش هم فیلمی متروک است، یک جور براعت استهلال ناخواسته!
با اینکه کانسپت فیلم با کشور و فرهنگ ما جور است؛ اما درست پرداخت نشده و به مانند گروگانی میماند که گیرافتاده در انواع نمادها. فیلمساز حرفهایی برای گفتن دارد و میخواهد همهی آنها را بیان کند؛ اما حرفش را چنان در لفافه میزند و آنقدر حاشیه میرود که مقصودش گم میشود و به شعاردهیهای واضح و بعضا توهینآمیز به طیف و گروهی از خادمان ایران میرسد. مانند این که لقب دیاثت را به نیروهای ارتشی و نظامی پیش از انقلاب میدهد! در نتیجه به نظر میرسد خود ِ فیلمساز هم بدجور در هزارتوی ِ قضاوتها و بایدها و نبایدها و افکار ِ پوچ و سطحی گیر افتاده و پر واضح است وقتی ایشان هنوز درگیر چنین قضاوتهای ابتداییست و زبان به توهین میگشاید، پس نمیتواند فیلمی بسازد در تقبیح همین موضوعات.
اگر امر و نهی کردن به بقیه و نادیده گرفتن خواست آنان بد است، اگر تحمیل عقاید بد است، اگر کنترل افراد و تصمیمگیری به جای آنان بد است، پس فیلم کمدی انسانی هم فیلم بدیست چون دقیقا در حال حرکت در همین جهت و سمت و سوست و در آن سعی شده، دیدگاهی خاص و پر از تنفر به مخاطب تحمیل شود، درست مانند موسیقی فیلم که برای لحظهای هم که شده دست از سر بیننده برنمیدارد.
کاراکترها وارد داستان میشوند و بدون دلیل از قصه میروند. هیچ تلاشی برای شخصیتپردازی صورت نگرفته و همه چیز شعارزده است. فیلم برداری فیلم هم ضعیف عمل میکند مخصوصا در رینگ بوکس که بالقوه هیجانانگیز است و جذابیت دارد؛ اما نماها چنان بد و تکراری هستند که همان اندک هیجانی هم که میتوانست وجود داشته باشد، از فیلم گرفته شده.
دست چپ یا راست، درست مانند تحمیل پوشش به زنان است. فرقی نمیکند این دوره یا آن دوره، ما هنوز اندر خم یک کوچهایم آن هم کشوری که در آن هر کاری بکنی، سیاسیست و اصولا هم دیواری کوتاهتر از دیوار ارتش در آن نیست؛ چه در این دوره و چه آن دوره! فقط مهم این است که بالاخره انسان، کار خودش را میکند، درست مانند پسرک زندانی در انبار مدرسه که با دست چپ، روی دیوار سیمانی و در حضور سایههای رعبآور ِ حصارها، پرندهی آزاد نقاشی میکند؛ مهفومیترین و تنها سکانس ِ فیلم کمدی انسانی ،که دوستش داشتم.
.
منابع
https://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/iran/20019-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C
http://blog.namava.ir/the-human-comedy-review/
https://www.salamcinama.ir/post/c69x2s5o49j1k1/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C
http://seemorgh.com/culture/cinema/cinema-articles/392398-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C/
http://www.academyhonar.com/notation/cinema-iran2/4369-comedy-ensani.html
من گارگین فتائی از ارامنهء ایران هستم .