تحلیلی بر واژهء اسب در دو زبان فارسی و ارمنی - بخش اول
تحلیلی بر واژۀ اسب در فرهنگ ایران باستان و زبان فارسی و تأثیر آن بر فرهنگ و زبان ارمنی (بخش اول)
نویسنده: گارگین فتایی
این مقاله قبلاً نیز به قلم اینحانب در فصلنامه فرهنگی پیمان - شماره 34 - سال نهم - زمستان 1384 چاپ شده است
1-تحلیل زبان شناختی و ریشه یابی واژۀ اسب
اسب از ریشهٔ اس به معنی دونده و تیزتک است زیرا اسب تیزتک ترین جانور اهلی است. ریشه واژه سواری هم در واژه اسب است و در اصل اسب باری بوده که بر اثر تحولات زبان شناختی به مرور زمان به صورت سواری درآمده است.[1] پهلوی این واژه اسب (aspa) [2] و سانسکریت آن اسوه (asva) است. اس که ریشه واژه اسب است از آسویا آهو به معنی تیز و تند گرفته شده.[3] واژهٔ آهو، که به حیوانی به همین نام اطلاق می شود، هم از همین ریشه و به معنی حیوان تند رونده است. واژه ستور هم که برای حیوانات به کار می رود از واژه ستئوره (stuora) به معنی چارپایان بزرگ در برابر انومه (anumya) یعنی چارپایان کوچک گرفته شده است.[4]
2- تأثیر واژه اسب بر سایر کلمات و عبارات فارسی
الف) تأثیر بر اشیاء و اوصاف
واژهٔ اسب در سایر واژه های پارسی هم مؤثر بوده است، بدین گونه که تعدادی از واژه های فارسی ریشه در کلمهٔ اسب دارند. البته، تعدادی از اصطلاحات و ضرب المثل ها هم به خاطر اهمیت اسب در زبان فارسی وارد شده اند. مهم ترین این واژه ها عبارت اند از:
1-سواری: که چنانکه قبلاً اشاره کردیم به صورت اسب باری بوده که بر اثر تحول زبانشناسی به حالت سواری درآمده است.
2-اسیست: این واژه قدمتی سه هزار ساله دارد و معادل کلمه یونجه و مرکب از دو کلمهٔ اسپو (aspo) + استی (asti) و اصطلاحاً به معنی خوراک اسب است. جزء دوم آن مطابق آدو(ado) لاتین است که در انگلیسی تبدیل به(eat خوردن) شده. در فارسی از جزء دوم که ریشهٔ آن آس است کلمه آش به معنی مطلق خوراک و نیز آشپز به معنی پزندهٔ خوراک به وجود آمده است.[5] کلمهٔ یونچه در اصل یک واژهٔ ترکی جغتایی و در واقع یونوچکه است که در ترکی عثمانی یوندزه (yondza) شده و در اصطلاح به معنی تره و علف سبز است. این کلمه در ترکی ریشه در واژه یونت دارد که آن هم به معنی اسب است. یونت ئیل که هفتمین سال از سال های ترکی است به معنی سال اسب است.[6] این گیاه از ایران به یونان رفته و چون تا آن زمان در یونان آن را نمی شناختند لذا آن را مدیکا بوتانه (medica botame) نام نهادند که به معنی گیاه مادی (ایرانی) است.[7] استرابو، جغرافیانویس یونان باستان، در فقره 7 از فصل 23 کتاب خود می نویسد سرزمین ماد بزرگ و ارمنستان چراگاه های بسیار خوب برای اسب ها دارند. جای شگفتی است که لفظی مانند یونجه که تنها چند قرن است وارد زبان فارسی شده جای لفظ ریشه داری مانند اسپست را گرفته است.
اطلاق کلمه اسپست به معنی خوراک اسب در زبان فارسی و یونجه، که آن هم ریشه در یونت (اسب) دارد، در ترکی که هر دو از اقوام آریایی هستند نشان دهندهٔ این است که قوم آریایی بیش از هر حیوان دیگری در ابتدا با اسب آشنا بوده و لذا مطلق یونجه را (خوراک اسب) تعبیر کرده است.
3-اسپاریس: این واژه که در فارسی هم به کار می رود و در اصطلاح به معنی میدان اسب دوانی است مرکب از اسپا (اسب) + ریس است. جزء دوم در زبان های اروپایی تبدیل به ریس (Race) شده که به معنی دور و گردش است.[8] این کلمه را اسپراس هم می گویند. راس در فارسی معاصر تبدیل به راه شده است زیرا س پهلوی در فارسی معاصر تبدیل به ه می شود.[9] اسپریس در واقع واحد اندازه گیری بوده که بر اساس طول میدان اسب دوانی برآورد می شده است. در ایران باستان واحد اندازه گیری با میدان اسب دوانی ارتباط داشته است.[10]
4-سپاه: از کلماتی است که ریشه در اسب داشته و اصل آن اسپه بوده است[11] و در اصل به معنی گروه اسب هاست که نشان از نقش برجستهٔ اسب در جنگ ها و در میان جنگ آوران ایران باستان دارد.
5-سپه بد: که در اصل اسپه بد بوده و به معنی رییس سپاه است.[12]
6-سپاهان: که نام قدیم اصفهان و به معنی محل جمع آوری اسب هاست.[13]
7-اسپمندی: لغتی است متعلق به زمان پهلوی و در اصطلاح به کسی اطلاق می شد که زیاد اسب داشت.[14] می توان این کلمه را در فارسی معاصر (اسب مند) ترجمه کرد. گرچه در زبان فارسی امروز این واژه کاربرد ندارد ولی در گذشته با توجه به اهمیت و نقش اسب در زندگی اجتماعی ایرانیان اطلاق این صفت دربارهٔ کسی در واقع نوعی توانگری را به ذهن دیگران القاء می کرد.
8-اسب انگیز: این واژه علاوه بر معنی انگیزانندهٔ اسب به معنی آلتی فلزی است که هنگام سواری بر پاشنه چکمه می بندند و به پهلوی اسب می زنند.[15]
9-با اسب تاختن: معادل پهلوی این اصطلاح اسواریتن(asuvaritan) [16] است. امروزه هم اصطلاح چون اسب تاختن به افرادی اطلاق می شود که در جنگ و نبرد تند و تیز عمل می کنند. اصطلاحات دیگری نیز مانند ترک تازی، اسب سم طلا، مانند اسب دویدن و غیره در زبان فارسی وجود دارند.
10-اسب: حیوان نجیب. اصطلاح اسب حیوانی است نجیب که در فارسی امروز هم مشهور است حاکی از اصالت و پاکی و احترامی است که در فرهنگ ایرانی برای اسب قائل بودند.
ب) تأثیر بر اسامی افراد
ارزش اسب در ایران باستان از آنجا آشکار می شود که بسیاری از اسم های ایرانی دارای پسوند اسب است و اسب نقش مهمی به خصوص در جنگ ها داشته.[17]تعدادی از این اسامی حتی مربوط به اشخاصی است که روان آنها در اوستا، که کهن ترین نامهٔ دینی به جامانده از ایران باستان است، ستوده شده و تعداد دیگری نیز مربوط به شخصیت های مهم و مؤثر آن دوران است. مهم ترین این اسامی عبارت اند از:
1-ارجاسپ: مرکب از دو واژهٔ ارج به معنی ارزشمند و آسپ که همان اسب امروزی است و روی هم به معنی دارنده اسب ارزشمند و گران بها. ارجاسب خیون یا ارجاسب تورانی که نام وی در اوستا به صورت ارجت اسب آمده[18] نام پادشاه توران از قبیله خیون است او زمانی که زرتشت دین خود را ارائه کرد و گشتاسب آن را پذیرفت به خاطر تغییر دین قدیمی و پذیرش دین جدید بهانه ای برای حمله به ایران پیدا کرد. جریان نبرد او با سپاهیان گشتاسپ در کتاب پهلوی یادگار زریران و نیز شاهنامه فردوسی آمده است.[19]
2-اورود اسب: مرکب از دو واژهٔ اورود و اسب. اورود دگرگون شدهٔ اورونت است که به ویژه صفت اسب ایزد مهر بوده و به معنی تند و تیز و دلیر و پهلوان است و روی هم به معنی دارنده اسب تند و تیز است.[20]
در اوستا می خوانیم:
آنگاه آنان مهر فراخ چراگاه را چنین گویند:
ای مهر فراخ چراگاه !
اینان (ایزدان رشن و سروش) اسبان تیز تک ما را ربودند
ای مهر!
اینان بازوان نیرومند ما را با شمشیر فرو افکندند
مهریشت، کرده12، بند42
3-پروشسپ: مرکب از دو کلمهٔ پوروش به معنی پیر و اسپ که همان اسب کنونی است. روی هم به معنی دارندهٔ اسب پیر. پروشسپ نام پدر زرتشت بوده و در اوستا چهارمین کسی است که نوشابه آیین هوم را آماده می کند و به پاداش این کار زرتشت برای او زاده می شود.
متن این گفت وگو در اوستا چنین است:
آنگاه هوم اشون دور دارنده مرگ مرا پاسخ گفت چهارمین بار در میان مردمان جهان استومند، پورو شسپ از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که تو در خاندان او زاده شدی. تو ای زرتشت پاک دیو ستیز و پیر و دین اهوره از دودمان پوروشسپ.
یسنا، هات 9، بند13
4-پیوراسپ: مرکب از دو واژهٔ پیور به معنی ده هزار و اسب که همان اسب امروزی است. روی هم به معنی دارنده ده هزار اسب. پیوراسپ لقب ضحاک است و خود ضحاک دگرگون شده اژی دهاک فارسی است زیرا ضحاک خود اژدهایی سه کله و سه پوزه و شش چشم است. در ادبیات پهلوی او فردی تازی از میان بابلیان است که مدت هزار سال بر ایران فرمانروایی می کند و سرانجام فریدون با همیاری کاوه آهنگر بر او چیره می شود و او را در کوه دماوند به بند می کشد.[21]
5-تهماسپ: مرکب از دو کلمهٔ تهم به معنی قوی و زورمند و اسپ که همان اسب امروزی است. روی هم به معنای دارنده اسب قوی و نیرومند. تهماسپ، پسر زویازاب، پادشاه ماقبل آخر پیشدادی است. نام وی در اوستا به صورت توماسپ آمده است. او دختر نامون، منجم افراسیاب، را به زنی گرفت و زاب از آنها پدید آمد.[22]
6-جاماسپ: مرکب از دو کلمهٔ جام و آسپ. جزء دوم همان اسب است ولی معنی جزء اول مشخص نیست. نام یکی از وزیران کی گشتاسپ است که با پوروچیستا، جوان ترین دختر زرتشت، ازدواج کرد. او فردی حکیم بود که رسالهٔ پنج هزار کلمه ای جاماسپ نامه از اوست.[23] هوگو نام خاندان جاماسپ است. در منظومهٔ پهلوی یادگار زرایران از او با صفت بیدخش یاد شده که به معنی دارنده قدرت دوم با شخص دوم کشور است.[24]
7-خروتاسپ: مرکب از دو کلمهٔ خروث به معنی خروشان و سهمگین و اسپ که همان اسب امروزی است. روی هم به معنی دارنده اسب سهمگین است.
8-درواسپ: مرکب از دو کلمه درو به معنی سالم و درست و اسپ که همان اسب امروزی است. روی هم به معنی دارنده اسب تند و سالم است. درواسپ نام ایزد بانوی نگهبان چارپایان است که رمه های گاوان و کودکان را تندرستی می بخشد.
اوصاف وی در اوستا این گونه آمده است:
درواسپ توانای مزدا آفریده اشون را می ستاییم که ستوران خرد را تندرست نگاه می دارد که ستوران بزرگ را تندرست نگاه می دارد که کودکان را تندرست نگاه می دارد با دیدبانان بسیار دور آنکه دارای اسبان زین کرده و گردونه های پرتکاپو با چرخ های خروشان است.
درواسپ یشت، کرده یکم، بندهای 2 و1
نام دیگر درواسپ یشت گوش یشت است و یشت نهم اوستا در ستایش این ایزد بانوست و 7 کرده و 33 بند دارد.
9-شیداسپ: مرکب از دو کلمه شید به معنی درخشان و اسپ که همان اسب است. روی هم به معنی دارندهٔ اسب درخشان.
10-سیاوش: در پهلوی به صورت سیاوخش و در اوستا به صورت سیاورشن آمده است. مرکب از دو کلمه سیا که همان سیاه کنونی است و ورشن. روی هم به معنی دارنده اسب سیاه است. سیاوش نام پسر کاووس و پدر کیخسرو است که به فرمان افراسیاب کشته شد. داستان سیاوش به صورت داستانی بلند و اندوهبار در شاهنامهٔ فردوسی آمده است.[25]
11-گشتاسپ: مرکب است از دو کلمه گشت به معنی از کار افتاده و اسپ که همان اسب است. روی هم به معنی دارنده اسب از کار افتاد.[26] گشتاسپ نام پسر لهراسپ است که در روم کتایون، دختر پادشاه روم، را به زنی گرفت. در زمان وی زرتشت ظهور کرد و او به دین زرتشت روی آورد و همین امر باعث خشم و غضب ارجاسپ تورانی شد.[27]به خاطر اهمیت این پادشاه در گسترش آیین زرتشت در اوستای کهن نسکی جداگانه به نام و پشتاسپ یا گشتاسپ شاه در ده فصل وجود داشته است. 4در اوستا هم بارها از گشتاسپ ستایش شده است.
12-گرشاسپ: در اوستا به صورت کرساسپ آمده و مرکب است از دو کلمه کرس یا گرش به معنی لاغر و اسپ که همان اسب است. روی هم به معنی دارنده اسب لاغر. در اوستا درباره او چنین آمده است: آنگاه هوم اشون دور دارنده مرگ پاسخ گفت.
سومین بار در میان مردمان جهان استومند - اثرث - تواناترین (مردمان سام) از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را دو پسر زاده شدند.
(اورواخشسپ) و (گرشاسپ) یکمین، داوری دادگذار و دومین، جوانی زبردست و گیسور و گرزبردار.
پستا، هات 9 (هوم یشت)، بند10
بنابراین سومین کسی که نوشابهٔ آیین هوم را تهیه کرد پدر گرشاسپ بود و به پاس این خدمت گرشاسپ به او داده شد. در زامیادیشت اوستا فره جنگاوری و دلیری جمشید به گرشاسپ می پیوندد. گرشاسپ در اوستا به منزله هرکول در اساطیر یونانی است.[28] منظومهٔ گرشاسپ نامه اثر اسدی طوسی دربارهٔ اوست. در باور زرتشتیان او از جاودانگان است، و نمرده بلکه به خواب رفته و تا روزگار سوشیانت، که نجات دهندهٔ موعود زرتشتی است در خواب خواهد بود.[29]
13-گشنسپ: مرکب از دو کلمه گشن به معنی نر و اسپ که همان اسب است. در کل به معنی دارندهٔ اسب نر. گشنسب لقب یکی از سه آتشکده معروف ایران باستان؛ یعنی آذر گشنسب است. این آتشگاه ویژه طبقه جنگ آوران بود که در آنجا به عبادت می پرداختند. در اساطیر ایرانی علت این نام گذاری چنین آمده است که کیخسرو، پادشاه کیانی، هنگام فتح بهمن دژ در فیروز (سیستان کنونی) با تاریکی ای که از سوی اهریمن و دیوان ایجاد شده بود روبه رو شد. سپس، آتش بر بال اسب وی فرود آمد و جهان را دوباره روشن کرد و کیخسرو پس از فتح این دژ به پاس این همکاری اهورایی آن آتش را در آنجا نشانید.[30]
14-لهراسپ: در اوستا به صورت اوروت اسپ آمده است که در فارسی معاصر به صورت لهراسپ درآمده و مرکب است از دو کلمهٔ اوروت، که تبدیل به لهر شده، به معنی تند و تیز و اسپ که همان اسب است و روی هم به معنی دارنده اسب تندرو است. لهراسب نام پدر گشتاسپ و یکی از فرمانروایان سلسله کیانی است. او 120 سال حکومت کرد. در چهردادنسک که از نسک های گمشدهٔ اوستا است داستان او آمده است. در متون پهلوی برخی از روایت های بنی اسراییل در مورد او به عاریت گرفته شده است.[31]
15-ویشتاسپ: همان گشتاسپ است. واو پهلوی در اثر تحولات زبان شناختی به گاف فارسی معاصر تبدیل شده است. بنابراین مفهوم ویشتاسپ همان گشتاسپ است.
16-هچتسپ: هیچدسپ مرکب است از هچت یا هچد به معنی شست وشو و اسپ که همان اسب است؛ یعنی دارندهٔ اسب شست وشو شده و تمیز. نام چهارمین نیای زرتشت است که نام وی دوبار در گاهان اوستا آمده است.[32]
17-هوسپا: مرکب از دو کلمه هو به معنی خوب و سپا یا اسپ که همان اسب است. روی هم به معنی دارنده اسب خوب. هوسپا در بند 76 مهریشت به صورت یکی از صفات ایزد مهر یعنی دارنده اسبان و گردونه های زیبا و در فروردین پشت، بند 122 به صورت نام یکی از بزرگان آمده است.
استفاده از صفات یا نام حیوانات در اسامی اشخاص در ایران باستان بسیار رایج بوده؛ مانند تهمورث که به معنی روباه قوی است و یا نام خود زرتشت که دو تعبیر برای آن قائل اند یکی به معنی دارنده شتر زرد و دیگری به معنی دارای روشنایی زرین. امروزه نیز از اسامی حیوانات در اسم اشخاص ایرانی استفاده می شود؛ مانند استفاده از اسم پرندگان در مورد دختران ولی هیچ کدام از این کاربردها وسعت کاربرد کلمه اسپ در مورد اسامی اشخاص را نداشته است.
پی نوشت ها:
1-جهانگیر اوشیدری، واژه نامهٔ مزدیسنا: واژه نامهٔ توضیحی آیین زرتشت، ذیل ((اسب)).
2-بهرام فرهوشی، فرهنگ فارسی - پهلوی، ص27.
3-ابراهیم پورداوود، فرهنگ ایران باستان، ص222.
4-همان، ص226.
5-ابراهیم پورداوود، هرمزدنامه (تهران: اساطیر،1380)، ص1. همچنین کلمه ناشتا مرکب است از نا + آش + تا یعنی کسی که خوراک نخورده و نیز کرکس مرکب است از کهرک + آس به معنی خورنده مرغ.
6-همان، ص3.
7-همان، ص4.
8-اوشیدری، همان.
9-علی اکبر دهخدا، لغت نامهٔ دهخدا، ص20020.
10-اوستا: کهن ترین سرودها و متن های ایران، گردآوری و پژوهش حلیل دوستخواه (تهران: مروارید،1375)، ج2، ص912.
11-دهخدا، ص2020.
12-همانجا. البته مشاغل دیگری هم در ایران باستان بوده اند که به پسوند بد ختم می شدند. بد به معنی رییس و سرور آن شغل بود؛ نظیر هیربد، واربد، دبیربد، دهبد و غیره.
13-همانجا.
14-فرهوشی، ص28.
15-دهخدا، ص154.
16-فرهوشی، ص27.
17-محمد زنجانی، فرهنگ جامع شاهنامه، ص62.
18-اوستا، ص906.
19-یادگار زریران داستانی است حماسی در 114 بند متن اصلی و 7 بند متن پایان نوشت و به نظر می رسد که در اصل اثری نمایشی بوده که به وسیله گوسان ها اجرا می شده است (متون پهلوی، گردآوریدهٔ جاماسپ جی دستور منوچهر جی مجاماسپ آسانا، پژوهش سعید عریان [تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور،1382]، ص16). این نوشته کهن ترین نمایش نامه ایرانی است که از متن پارتی اشکانی به پهلوی ترجمه شده و فردوسی در شاهنامه از آن استفاده کرده است (یادگار زریران، ترجمهٔ ماهیار نوابی تهران: اساطیر، 1374، ص8).
20-اوستا، ص931.
21-همان، ص911.
22-ذبیح الله صفا، حماسه سرایی درایران از قدیمی ترین عهد تاریخ تا قرن چهاردهم هجری (تهران: امیرکبیر، [بی تا])، ص480.
23-اوشیدری، ص229.
24-اوستا، ص967.
25-همان، ص1003.
26-فرهنگ کامل نام های ایرانی، گردآورنده ژریا کریمی (تهران: بهزاده،1383)، ص79.
27-اوشیدری، ص408.
28-گفتاری درباره دینکرد مشتمل برشرح بخش های دینکرد، تاریخ اوستا و ادبیات دینی پهلوی، ([بی جا]:[بی نا]،1325)، ص89.
29-اوستا، ص1042.
30-همان، ص1043.
31-همان، ص1046.
32-صفا، ص524 -526.
من گارگین فتائی از ارامنهء ایران هستم .