یار نکو
یار نکو
مولوی
بیخود شدهام لیکن ، بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم ، من مست چنین خواهم
من تاج نمیخواهم ، من تخت نمیخواهم
در خدمتت افتاده ، بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من ، بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی ، گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم، تا دم بزنم لیکن
چون من دَمِ خود دارم ، همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ، ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت ، زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان ، اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم ، آن عین یقین خواهم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط گارگین فتائی
|
من گارگین فتائی از ارامنهء ایران هستم .