یار نکو

مولوی

 

بیخود شدهام لیکن ،  بیخودتر از این خواهم

با چشم تو می گویم ، من مست چنین خواهم

من تاج نمیخواهم ،  من تخت نمیخواهم

در خدمتت افتاده ، بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من ،  بگرفت گلوی من

 گفتا که چه می خواهی ،  گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم،  تا دم بزنم لیکن

 چون من دَمِ خود دارم ، همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ،  ایمن شده ز آفاتم

 مومم ز پی ختمت ، زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان ، اندر دل مه پنهان

 زین علم یقینستم ، آن عین یقین خواهم