اوهام

گارگین فتائی

 

در فکر چه ها بودم و اکنون به چه هستم !

در کنج اتاقی شده و زار نشستم

در فکر دلی بودم و بر عشق رسیدن

جایش بگرفتم ورق اشک به دستم

گفتم که به نزدم بشود مخمسه مغلوب

پس جای گشودن ، گره ای سخت ببستم

مانند همه شوق بدادم به امیدی

ناخواسته از یاس ، کمالات شکستم

گفتم که بگیرم ز همه پیشی و سبقت

افسوس بدیدم که چه افسانه پرستم!

گفتم که توانا بشوم بر همه عالم

از جرات و نیرو به مکافات بجستم