نقد فیلم دلم می‌خواد

گرد آوری از گارگین فتائی

.

کارگردان

بهمن فرمان‌آرا

تهیه‌کننده

علی تقی‌پور

نویسنده

امید سهرابی

بازیگران

رضا کیانیان

مهناز افشار

سعید افشاری

سحر دولتشاهی

رؤیا نونهالی

صابر ابر

بهناز جعفری

پردیس احمدیه

موسیقی

کارن همایونفر

فیلم‌برداری

داوود امیری

 

تدوین

عباس گنجوی

توزیع‌کننده

فیلمیران

تاریخ‌های انتشار

 ۲۳خرداد ۱۳۹۷

کشور

ایران

زبان

فارسی

فروش گیشه

 ۱٬۵۴۲٬۸۱۱٬۰۰۰تومان

 

دلم می‌خواد فیلمی به کارگردانی بهمن فرمان‌آرا و نویسندگی امید سهرابی و تهیه‌کنندگی علی تقی‌پور و با درخشش ستاره جدید سینمای ایران سعید افشاری محصول سال ۱۳۹۲ است.

این فیلم در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ در سینماهای ایران اکران شده‌است.

 

خلاصه داستان

 

دلم می‌خواد» روایت نویسنده‌ای به نام بهرام فرزانه (رضا کیانیان) است که در پی یک تصادف، دائماً آهنگی شاد را در گوشش می‌شنود و بعدازآنکه اطمینان می‌یابد دچار صدمه مغزی نشده است تصمیم می‌گیرد که شاد باشد و با این نغمه تا می‌تواند برقصد. بهرام فرزانه که مدت‌هاست نتوانسته بنویسد و قوه تخیلش تحلیل رفته است در میان دوستانی که یکی‌یکی راهی دیار باقی می‌شوند، در پی این تصادف، نه‌تنها زندگی‌اش عوض می‌شود که قلمش نیز بار دیگر جان می‌گیرد.

 

 

 کارگردان :

بهمن فرمان آرا : سینماگر برجسته سینمای ایران که در سالهای پیش از انقلاب در تشکیل « سینمای موج نو » در ایران تاثیر بسیاری داشت. او پس از انقلاب به خارج از کشور رفت و در آمریکا در تولید آثار برجسته ای از جمله « آخرین وسوسه مسیح » و « باغ وحش شیشه ای » مشارکت نمود اما بعدها به ایران بازگشت و چندین اثر را کارگردانی نمود که مهمترین آنها « بوس کافور، عطر یاس » و « خانه ای روی آب » بودند.

 

 

 

 

 

نقد فیلم

 

دورهمی برای جامعه اشکی بیفشانیم

بهزاد وفاخواه

 

بهمن فرمان‌آرا سال ۷۷ بعد از بیست سال به ایران برگشت و در واقع اجازه پیدا کرد به ایران برگردد و کارکند و حاصل آن شد «بوی کافور عطر یاس» فیلمی درباره فیلمسازی که می‌خواهد پس از سال‌ها دوباره فیلم بسازد و درگیری ذهنی‌اش با مرگ است. بعد از آن «خانه‌ای روی آب» را ساخت که در جشنواره فجر جوایز متعددی گرفت و در فضای نقد فیلم هم بازتاب‌های مثبت داشت و هم منفی. با «یک بوس کوچولو» اخم‌های توی هم رفت و «خاک آشنا» دیگر کمتر نقد موافقی پیدا کرد. فرمان‌آرا بعدتر با انتشار نامه‌ای اعلام کرد تمام جوایز دولتی‌اش را پس می‌دهد و تا پایان دولت یازدهم دیگر فیلم نمی‌سازد. بعد از تغییر دولت هم فرمان‌آرا اول تئاتری از روی مردی برای تمام فصول روی صحنه برد و حالا بعد از سال‌ها «دلم می‌خواد» یا به همان اسم اولش «من دلم می‌خواد برقصم» جدیدترین فیلم اوست که در اثنای جشنواره فجر فیلمبرداری شد و اولین نمایش آن به بخش بین‌الملل جشنواره رسید.«دلم می‌خواد» داستان مرد نویسنده مسنی است که به خاطر از دست دادن دوستانش و از دست دادن توان نوشتن دچار افسردگی شده (مایه‌ نویسنده دچار بحران مشابه یک بوس کوچولو و مرگ یک یک دوستان از بوی کافور عطر یاس و البته زندگی خود فرمان‌آرا) و بعد از یک تصادف عجیب حالا دائم در گوشش موسیقی قری می‌شنود و می‌رقصد و حالش خوب شده.

 می‌توان حدس زد بهمن فرمان‌آرا چه در سرش داشته. پیام فیلم هم محترم است. فرمان‌آرا در هفتاد و پنج سالگی به جامعه‌اش نگاه می‌کند که از هر طرف غرق در مشکل و سیاهی است و با خودش زمزمه می‌کند چرا دل‌های این مردم خوش نیست. کوروساوا یک بار در توضیح کارنامه سینمایی‌اش گفته بود: همه این فیلم‌ها را ساختم تا بفهمم چرا انسان‌ها در کنار هم نمی‌توانند خوشبخت باشند. اما کوروساوا مردی جدی است که کارش را خیلی جدی می‌گیرد. این جدیت حلقه مفقوده «من دلم می‌خواد» است و چه کسی گفته کمدی‌ها احتیاجی به جدیت و اسکلت محکم فیلم‌نامه و جدیت در اجرا ندارند و باری به هرجهت هستند؟ایده ضربه خوردن به سر و تغییر رفتار از ایده‌های آشنای کمدی است. از «مرد عوضی» و «مجسمه» گرفته در سینمای ایران تا نمونه‌های متعدد در سینمای کلاسیک بارها با این ایده بازی شده است. البته این بار حتی تصادفی هم اتفاق نمی‌افتد. یک کودک عجیب سر چهارراه پیدا می‌شود و بهمن فرزانه (با بازی رضا کیانیان) بعد از تصادف از ماشین پیاده می‌شود و می‌بیند و هیچ اتفاقی نیفتاده و دورتادور ماشین سالم است (که ما را یاد صحنه تصادف با فرشته در خانه‌ای روی آب می‌اندازد) آنچه برای تبدیل شدن به یک فیلم نیاز است در «دلم می‌خواد» موجود نیست. ایده‌های مختلف وارد کردن زن ارمنی همسایه، آوردن زن خیابانی به داستان و به خانه نویسنده، پسر و عروسش، بازداشت و بیمارستان روانی و… هیچ‌کدام کارگر نیست. فیلم در یک تصنع کامل غرق است. از گریم رضا کیانیان گرفته تا ماشینی که سوار می‌شود و شکل بازی بیرونی‌اش که سال‌هاست به شکل نوشتاری از این شیوه بازی حمایت می‌کند تا نقش فوق‌العاده سردرگم زن خیابانی (با بازی مهناز افشار) همگی ترکیبی از جدی نگرفتن کار و تصنع دارند.

شکل بیان «من دلم می‌خواد» را می‌توان از صحنه‌ای دریافت که کیانیان در نقش نویسنده با ماشین تحریر قدیمی در حال تایپ داستانش است. میمیک اغراق‌شده او در هنگام تایپ کردن با ماشین تحریر ما را به یاد «حاجی آقا اکتور سینما» اولین فیلم صامت سینمای ایران می‌اندازد در صحنه‌ای که رژیسور مشغول فکر کردن است و البته رژیسور حاجی‌آقا را با ساده‌ترین تصویر ذهنی از نویسنده بودن در سینمای فارسی ترکیب می‌کند: مردی که در حال تایپ است و کمی خل و مشنگ و داستان زندگی هیجان‌انگیز کسی دیگر را می‌نویسد

 نویسنده «دلم می‌خواد» به قدری از مرحله پرت است که وقتی زن خیابانی را به عنوان زنی که بچه در بغل دارد سوار کرده، “برنامه رفتن” او را تعبیر به مجری بودن در شبکه سه می‌کند. بعد سه تا دوهزارتومانی به زن می‌دهد و برای کاری نکرده در خانه دنبال پول نقد می‌گردد و در آخر قول “کارت به کارت” می‌دهد! کاری از همان اول با کارت بانکش در سال ۹۶ می‌توانست انجام بدهد. این حد از جدی نگرفتن تماشاگر واقعا عجیب است. آن هم در گروهی با این همه بازیگران درجه اول سینما و تئاتر ایران که نتیجه کارشان به کمدی ناخواسته در صحنه‌های رقصیدن انجامیده است!«دلم می‌خواد»همچنین به سنت فیلم‌های قبلی فرمان‌آرا پر از اشاره‌های  سیاسی و اجتماعی و تاسف خوردن به حال جوانان و وضع جامعه و انتقاد به ده‌ها معضل جامعه در حد متلک‌های کوچک است. باز هم مثل خانه‌ای روی آب، پدری در اتاق را باز می‌کند و با منظره موادکشیدن پسر جوان و زیبایش (این بار با بازی محمدرضا گلزار) مواجه می‌شود. جوان‌ها همه افسرده‌اند. حتما نیشی هم به ریاکاری مذهبی زده می‌شود. معضل کودکان کار، اعتیاد به اینترنت، مهاجرت، وضعیت نابسامان صنعت نشر و ده‌ها بحران دیگر هیچ‌کدام در فیلم بی‌نصیب نمانده‌اند.

 در جشنواره‌ای که در آن آخرین اثر فرمان آرا در آن برای اولین بار بر روی پرده رفت؛ فیلمی نمایش داده شد به نام «پسا-تصویر» که آخرین کار آندری وایدا بود. وایدا فیلم را در ۹۱ سالگی ساخته و عمرش به اکران فیلم قد نداد. «پساتصویر» از بهترین کارهای وایدا نیست و نبوغی در آن به چشم نمی‌خورد. اما فیلم هیچ‌گاه از استاندارد خاصی پایین‌تر نمی‌آید. در مقایسه آثار فیلمسازان نسل موج نو در سال‌های بالای هفتادسالگی و حتی شصت سالگی آن‌ها غم‌انگیز است. چه چیزی در هوای لهستان است که وایدا تا ۹۱ سالگی جدی و سرپاست و اینجا در هفتاد سالگی آدم‌ها به شکل غم‌انگیزی پیر شده‌اند؟ یاد قیصر می‌افتیم

 

 

قصه‌عامه پسند به روایت فرمان آرا

ساناز رمضانی

 

اولین شرط در مواجهه با یک اثر هنری، کنار گذاشتن پیش‌داوری‌هاست. این شرط به همه آثار هنری ازجمله آثار سینمایی نیز تعمیم می‌یابد. شاید اگر ده سال پیش فیلمی از داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی و بهمن فرمان آرا اکران می‌شد، همین نام‌ها ضمانت کافی بودند تا یک فیلم خوب ببینیم؛ اما امروز، بعد از «نارنجی‌پوش»، «چه خوبه که برگشتی»، «قاتل اهلی» و «مترو پل»، شرط بالا بیش از هرزمانی اهمیتش را به رخ می‌کشد. پس برای صحبت کردن از «دلم می‌خواد» آخرین ساخته اکران شده بهمن فرمان آرا قبل از هر چیزی باید بگویم که با یک معجزه طرف نیستید و باید توقعتان را تعدیل کنید، متعادل‌تر از «شازده احتجاب» و حتی بسیار متعادل‌تر از «یه بوس کوچولو». وقتی خالق «هامون»، «چه خوبه که برگشتی» می‌سازد و خالق «قیصر» هیچ انتقادی را به «قاتل اهلی» نمی‌پذیرد، دیگر جایی برای مجیزگویی از بهمن فرمان آرا نمی‌ماند و هیچ فیلم‌سازی نیست که مقدس باشد و نتوان به کارهایش انتقاد کرد. این سقوط گرچه تلخ و ناامیدکننده است و هیچ سینما باز حرفه‌ای را خوشحال نمی‌کند و گرچه به نظر می‌رسد جبر فضای سینمایی ایران است، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، اتفاق افتاده است و فیلم‌سازان بزرگمان یکی پس از دیگری تعریف جدیدی از فیلم‌های بد ارائه می‌دهند. حالا اما بهمن فرمان آرا با «دلم می‌خواد» تمام این مرزها را جابه‌جا کرده و یک‌تنه فیلمی آفریده که کوچک‌ترین نشانی از یک اثر سینمایی ندارد و این بار استاد ازاین‌جهت پیشتاز است.

«دلم می‌خواد» آن‌قدر عجیب است که حتی دیدن نام فردی در تیتراژ آغازین تحت عنوان طراح حرکات موزون در یک فیلم ایرانی عجیب نیست و شوکه‌تان نمی‌کند.

«دلم می‌خواد» روایت نویسنده‌ای به نام بهرام فرزانه (رضا کیانیان) است که در پی یک تصادف، دائماً آهنگی شاد را در گوشش می‌شنود و بعدازآنکه اطمینان می‌یابد دچار صدمه مغزی نشده است تصمیم می‌گیرد که شاد باشد و با این نغمه تا می‌تواند برقصد. بهرام فرزانه که مدت‌هاست نتوانسته بنویسد و قوه تخیلش تحلیل رفته است در میان دوستانی که یکی‌یکی راهی دیار باقی می‌شوند، در پی این تصادف، نه‌تنها زندگی‌اش عوض می‌شود که قلمش نیز بار دیگر جان می‌گیرد.

 

مرگ تدریجی یک فیلمساز

«دلم می‌خواد» ازاین‌جهت کاملاً در ادامه جهان داستانی فرمان آرا اتفاق می‌افتد. مفاهیمی چون مرگ و زندگی، زیستن در مقابل امیدوارانه زیستن و معضلات جامعه و بار سنگین غمی که افراد را احاطه کرده است، در ادامه «بوی کافور، عطر یاس»، «خانه‌ای روی آب» و «یک بوس کوچولو» به‌عنوان دغدغه ذهنی اصلی فرمان آرا در «دلم می‌خواد» تصویر می‌شود. درواقع تنها چیزی که «دلم می‌خواد» را از فیلمی چون «خالتور» متمایز می‌کند، همین دغدغه ذهنی فیلم‌ساز است، وگرنه فرمان آرا در تکنیک و اجرای مفاهیم موردنظرش هیچ خلاقیتی به خرج نمی‌دهد که هیچ، موقعیتی که به‌عنوان کمدی به تصویر می‌کشد حتی از «خالتور» هم کمتر کمدی است.کمدی صرفاً به معنای ایجاد خنده نیست. کمدی یک جرقه اصلی دارد که موقعیت کمدی را ایجاد می‌کند. فرمان آرا در فیلمش پیش‌پاافتاده‌ترین و ساده‌ترین شکل را برای شروع قصه‌اش انتخاب می‌کند، یک تصادف. تصادفی که در دنیای مثلاً سورئال و فانتزی فیلم قرار است نقطه عطفی باشد اما خود فرمان آرا قبلاً آن‌قدر به آن پرداخته است (تصادف در «خانه‌ای روی آب») که رنگ و جلایی ندارد. موقعیت کمدی فیلم هم قرار گرفتن کاراکتر در موقعیتی عجیب و در تضاد با موقعیت اصلی‌اش است؛ اما فرمان آرا، آن‌قدر عجله دارد که وارد فاز کمدی روایتش شود که از پرداخت قصه بازمی‌ماند و بهرام فرزانه به‌عنوان یک نویسنده عبوس و بی‌حوصله فرصتی برای برقراری ارتباط با مخاطب پیدا نمی‌کند و درنتیجه شوخ‌وشنگ بودن وی در نیمه دوم و تمام رقص‌ها و موقعیت‌های عجیبی که برای او اتفاق می‌افتد بیشتر او را کاراکتری دیوانه و کمی مشنگ نشان می‌دهد. مسلماً کاراکترهای فرعی دیگر مثل زن خیابانی با بازی مهناز افشار که گویی تنها تعریفش از ایفای یک نقش کمدی، همان رؤیا در «نهنگ عنبر» است، همسایه مؤمن ظاهر به صلاح و دوست ارمنی و پرنده‌اش، هم کمکی به شناخت کاراکتر اصلی و فضای زندگی او نمی‌کنند. درواقع فرمان آرا موقعیت کمدی تکراری را به تصویر می‌کشد که پرداخت‌نشده و به‌جای ایجاد کمدی منجر به یک کمدی ناخواسته می‌شود.در این میان آنچه بیش از همه خودنمایی می‌کند، فقدان فضاسازی است. در کنار کاراکترهای سرگردان که گویی فقط نامشان برای آقای کارگردان مهم بوده تا اینکه نقشی کلیدی در فیلم‌نامه داشته باشند، این فضاسازی است که به‌شدت دچار ایراد است. تصویر نویسنده روشنفکر با آنچه در رمان‌های زرد می‌خوانیم هیچ فرقی ندارد و آن‌قدر در پرداخت زندگی او سطحی عمل شده است، از ماشین و دستگاه تایپش بگیرید تا خانه به‌هم‌ریخته‌اش و طرز پوشش که فضای وقوع حوادث در «دلم می‌خواد» شبیه یک کاریکاتور بسیار ساده است که یک ناشی به تصویر درآورده است. اگر فیلم را دیده باشید حتماً شما هم در لحظاتی به یاد رمان کوری اثر ساراماگو افتاده‌اید، تصادفی در یک چهارراه و حالتی غیرعادی که کم‌کم به همه افراد شهر سرایت می‌کند، ایده اصلی آن رمان است، حالا فضاسازی ساراماگو را با آنچه در این فیلم می‌بینیم مقایسه کنید. اینکه آن روایت بسیار تاریک است و در نقطه مقابل «دلم می‌خواد» قرار دارد را کنار بگذارید و فقط بسط ایده اولیه و فضاسازی که پیش چشم بیننده انجام می‌گیرد را در نظر بگیرید؛ فیلم‌نامه «دلم می‌خواد» را در کنار آن رمان بگذارید تا متوجه شوید «دلم می‌خواد» چقدر خام و سطحی است و چقدر پر است از اداواطوارهای روشنفکری به‌جای آنکه واقعاً یک اثر فاخر باشد.

 فیلمی که حول موسیقی، صدا و سکوت می‌گذرد و با حرکت میان این‌ها پیامش را منتقل می‌کند، همان‌قدر که در انعقاد دیالوگ عاجز است در لحظات سکوت و یا شروع موسیقی هم ناتوان است تا حس مدنظرش را در بیننده پرورش دهد و او را به میان فضای فیلم ببرد. در این میان شاید باکمی ارفاق فقط بتوان موسیقی کارن همایون‌فر را به‌عنوان یک عنصر دراماتیک و متفاوت در بدنه فیلم معرفی کرد که قطعاً برای پیشبرد یک قصه نمی‌تواند کافی باشد.

از سوی دیگر، فرمان آرا در «دلم می‌خواد» به‌جای آنکه نشان دهد فیلم‌سازی مهم و دغدغه‌مند است، آن‌گونه که در «بوی کافور، عطر یاس» یا حتی «خانه‌ای روی آب» با همه انتقادات مثبت و منفی وارد به فیلم نشان داده بود، اثبات می‌کند که در حلقه تکرار خودش و ایده‌هایش اسیرشده است. تصادفی عجیب، فرزند جوان و معتاد، زنان باردار در مقابل تشییع‌جنازه و مرگ‌ومیر، دوستان کاراکتر اصلی، همه و همه قبلاً در آثار خودفرمان آرا منعکس‌شده، پرداخت‌شده و واکاوی شده و «دلم می‌خواد» دیگر فقط راوی یک جریان فکری و جهان‌بینی خاص است که هیچ ژرفایی ندارد و همه تلاش فیلم‌ساز برای آنکه فیلمش را یک اثر روشنفکری جا بزند، هیچ فایده‌ای ندارد و مخاطب خیلی زود می‌فهمد که با یک اثر دروغین که فقط اداواطوار دارد طرف است. «دلم می‌خواد» با تبلیغات گسترده و استفاده از نام بسیاری از سوپراستارهای کنونی سینمای ایران که نقششان چند ثانیه بیشتر نیست، شبیه مضحکه‌ای می‌ماند که استاد از فیلم‌های قبلی خودش ساخته است. به همین دلیل است که مخاطبی که فضای فیلم‌سازی فرمان آرا را می‌شناسد خیلی زود از روند تکراری فیلم خسته می‌شود و مخاطبی که با این جهان داستانی آشنایی ندارد هم در میانه فیلم و روایت آشفته و نامنسجم آن کلافه می‌شود و حوصله‌اش سر می‌رود.

 درنهایت، «دلم می‌خواد» بیشتر زنگ تفریحی است برای فیلم‌سازش و یک ویترین پر از ستاره‌های بی‌فروغ برای بیننده؛ شاید فرمان آرا دلش بخواهد این‌گونه فیلم بسازد و مخاطب را به سخره بگیرد و در پایان با شمایل عجیبش در اثر ظاهر شود و ادای فیلم‌سازان بزرگ تاریخ سینما را درآورد؛ اما چه دلش بخواهد و چه نه «دلم می‌خواد» بیننده را مسحور نمی‌کند که هیچ فقط حوصله‌اش را سر می‌برد و او را روانه تماشای اثری چون «خالتور» می‌کند که اسامی بزرگی یدک نمی‌کشد و برای رقص و آوازهایش طراح ندارد، اما حداقل مخاطبان خاص خودش را سرگرم می‌کند.

 

 

موضع گیری‌های پر بحث فیلمسازان بزرگ سینمای کشورمان در این چند سال همواره برای سینماگران جوانی که آنها را رصد می‌کنند پر چالش بوده است. به عنوان مثال بعد از اکران چند فیلم ایرانی مثل «نارنجی پوش» و «چه خوبه برگشتی»، هواداران داریوش مهرجویی با فانوس در دنیایی تاریک به دنبال حمید هامون و محمود درخت گلابی می‌گشتند و پذیرش چنین فیلم‌هایی را از این کارگردان بزرگ بر نمی‌تافتند. مسعود کیمیایی دیگر فیلمساز مهم ما موضعی کم و بیش بهتر از مهرجویی دارد و هنوز ردی از سینمای قهرمان محورش را می‌شود پیدا کرد اما کمتر نقدی را به فیلم‌های اخیرش می‌پذیرد و شاید هواداران صادقش نیز مسعود کیمیایی امروز را همچون گذشته نمی‌یابند. در این میان ناصر تقوایی بزرگ وقتی شرایطی مناسب ساخت فیلم‌هایش نمی‌بیند، ترجیح می‌دهد دیگر فیلمی نسازد تا ما همچنان او را با «صادق کرده» و «ناخدا خورشیدش» به یاد آوریم و در همان جهان بمانیم. کیانوش عیاری همچنان دست از سینمای فاخرش نمی‌کشد و تیغ توقیف را به جان می‌خرد به قیمت آنکه فیلم خودش را بسازد.

اما بهمن فرمان آرا به عقیده بنده راهی شبیه به داریوش مهرجویی پیش گرفته است. بهمن فرمان آرا نام کمی نیست که نویسندگان جوانی همچون ما بخواهیم بدون احتیاط درباره کارنامه‌ی او حرف بزنیم. فیلمسازی تحصیل کرده در یکی از معتبر‌ترین دانشگاه‌های سینمایی جهان یعنی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی که نزدیک به ۶۰ سال است فعالیت سینمایی می‌کند. شاید شاخص‌ترین فیلم‌هایی که چند سال اخیر از او به یاد داریم سه‌گانه‌ی (معروف به سه گانه‌ مرگ) «بوی کافور عطر یاس»، «خانه‌ای روی آب» و «یک بوسه‌ی کوچولو» باشد. برای فیلم خانه‌ای روی آب توانست دو سیمرغ بهترین فیلم و بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را از بیستمین دوره‌ و سیمرغ بهترین کارگردانی را برای فیلم بوی کافور عطر یاس در هجدهمین دوره جشنواره فیلم فجر به‌دست آورد. پس از این سه گانه در سال ۸۸ فیلم توقیفی خاک آشنا از او اکران شد و سپس شاهد چند سال سکوت این فیلمساز بودیم.

مشکل برخی فیلم‌هایی که بر اساس یک ایده‌ی خلاقانه پیش می‌روند این است که حول همان ایده درجا می‌زنند

هرچند که در فیلم «دلم می‌خواد» سعی کرده است مولفه‌های سینمای خود یعنی تقابل مرگ و زندگی، جریان روشنفکری و فضای افسرده‌ی جامعه را حفظ کند، اما به هیچ عنوان نمی‌توان این فیلم را فیلم کارگردان شازده احتجاب دانست و دقیقا همین مسئله مایه‌ی آزار هواداران او است. نویسنده‌ای افسرده به نام بهرام فرزانه (با بازی رضا کیانیان) که به علت از دست دادن دوستانش گرفتار تنهایی و افسردگی شده است تنها تعریفی است که از شخصیت بهرام داریم و مخاطب اصلا فرصت ارتباط برقرار کردن با او را در فیلم ندارد. تماشای همسایه‌ی مذهبی او که فقط به چندین ملاقات در آسانسور محدود می‌شود و در موتیف‌های فیلم هیچ چیز تازه‌ای رو نمی‌کند، تا حد یک شوخی دم دستی است. همسایه‌‌ای که یک پرنده‌ برای بهرام می‌آورد هم سرنوشتی بهتر از دیگر شخصیت‌های فرعی فیلم ندارد.

تصادف شاید راحت‌ترین و اولین ایده‌ای باشد که یک فیلمنامه‌نویس برای جلو بردن داستانش از آن استفاده می‌کند. در یک تصادف قرار است نقطه‌ عطف اصلی فیلم را دریابیم اما تکلیفمان را با کودک کار نمی‌دانیم. بیشتر شبیه به این می‌ماند که از هر شاخه‌ی معضلی، گلی چیده و در فیلم گنجانده شده است. تقطیع‌های پی در پی از ملاقات روانپزشک با بیماران افسرده، خیلی صریح گویای آن است که بله ما در ایران مشکلات زیاد داریم و طبیعتا به دنبال آن مردمانی با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنند. این مسئله‌ی صریح فیلم است که در فیلم‌های قبلی فیلمساز هم کم و بیش به آن اشاره شده است. اما راه حل چیست؟ یا بهتر بگویم چه موضوعی ما را به ادامه دادن فیلم ترغیب می‌کند؟ در اینجا تنها حُسن فیلم خودش را نشان می‌دهد که آن هم بهره بردن از ایده‌ای خلاقانه (به اصطلاح ایده‌ی دهم) است. ایده این است که بهرام مدام در گوشش یک موسیقی را می‌شنود و این اتفاق توانسته افسردگی‌اش را کاهش دهد. چالشی که این مسئله را تشدید می‌کند این است که بهرام در مکان‌های مختلف نمی‌تواند جلوی رقصش را بگیرد و این موضوع موجب خلق یک کمدی ناخواسته می‌شود. مشکل برخی فیلم‌هایی که بر اساس یک ایده‌ی خلاقانه پیش می‌روند این است که حول همان ایده درجا می‌زنند و ایده‌ی جلوتری را در ادامه شاهد نیستیم.

تا کجا ما باید به رقص‌های دکتر فرزانه بخندیم و این موقعیت تا کجا برای مخاطب جذاب می‌ماند؟

آن وقت این پرسش مطرح می‌شود که تا کجا ما باید به رقص‌های دکتر فرزانه بخندیم و این موقعیت تا کجا برای مخاطب جذاب می‌ماند؟ فیلم ضمن اینکه این ایده را پرورش نمی‌دهد، به سراغ شخصیت‌های فرعی دیگری هم می‌رود که به واقع با حذف هرکدام هیچ آسیبی به فیلم نمی‌خورد. به عنوان مثال آشنا شدن با زنی خیابانی (با بازی مهناز افشار) چه کمکی در پیشبرد فیلم می‌کند جز اینکه به حماقت عجیب شخصیت بهرام پی می‌بریم. بهرام به خاطر کاری که نکرده است و صرفا پایین بودن بهره‌ی هوشی‌اش چند دقیقه مخاطب را کلافه می‌کند تا پول را برای آن زن کارت به کارت کند (کاری که از همان ابتدا می‌توانست انجام دهد!). این درست که نویسنده ماشین قدیمی دارد و در دنیای قدیمی و سرخوشانه خودش زندگی می‌کند اما احمق بودن شخصیت تا این حد برای هیچ مخاطبی توجیه ندارد.

به گونه‌ای برای من به شخصه این حس پیش می‌آید که فیلمساز بزرگ کشورم، حال که در این شرایط گویی نمی‌تواند آنطور که می‌خواهد فیلم بسازد، دست به ساخت فیلمی زده است که در آن بگوید مردم مشکلات ما زیاد است اما شما تلاش کنید به هر قیمتی شاد باشید و همین. بهرام می‌رقصد و حال سرخوشش به دیگران سرایت می‌کند. نگاه جالبی است اما برای یک فیلم کافی است؟ نمی‌دانم یا بهتر بگویم در جایگاه این بزرگان نیستم تا کاملا درک کنم چرا در ساخته‌های اخیرشان، کارنامه درخشانشان را مکدر می‌کنند، اما فقط وقتی نگاهی به فیلمسازان مُسنی همچون میشائیل هانکه، کن لوچ و لی چانگ دونگ می‌اندازم در می‌یابم که آنقدر فیلمسازی برایشان مهم است که هر فیلم را به مثابه‌ی آخرین فیلم زندگی و اعتبار هنری خود می‌دانند. به هرحال جغرافیای فیلمساز همواره مسئله مهمی است و نمی‌توان قضاوت حتمی داشت.

نگاهی که فرمان آرا در پایان فیلمش دارد، نگاهی امیدوارانه به نسل جدید است. او به نوعی شاید با نمایش پسر معتاد و افسرده‌ی بهرام (ما را یاد پسر دکتر سپید بخت در فیلم «خانه‌ای روی آب» می‌اندازد) به این نسل هم خوش‌بین نیست و امید دارد نوزادانی که دیگر از بدو تولد با رقص پا به این دنیا می‌گذارند بتوانند نسلی شاد باشند. برای گفتن صرفا چنین حرفی شاید نیازی به ساخت یک فیلم بلند نبود اما در شرایط فعلی ممکن است فیلمساز ارائه‌ی چنین فیلمی را دغدغه خود بداند. فیلمی که ابتدا با عنوان «دلم می‌خواد برقصم» به دنبال اکران بود که در نهایت پس از انتظار چند ساله با عنوان «دلم می‌خواد» اکران شد (هرچند که در فیلم نام کتابی که بهرام می‌نویسد بر اسم قبلی فیلم تاکید می‌کند). از موسیقی کارن همایونفر به عنوان حُسن فیلم می‌توان یاد کرد. در اجرا نیز بازی رضا کیانیان تنها به چند میمیک تکراری در سراسر فیلم محدود می‌شود و از مهناز افشار نیز بازی بهتری شاهد نیستیم. در پایان مطلبم را با ذکر این نکته به پایان می‌برم که فیلمسازان بزرگ را نسبت به کارنامه‌ی خودشان مقایسه می‌کنند. فیلم «دلم می‌خواد» قطعا کارگردانی قابل قبولی دارد اما توقع مخاطب از چنین فیلمسازی بسیار فراتر از داشتن یک کارگردانی قابل قبول است. به امید آنکه فیلمسازان بزرگ کشورمان همواره در ذهنمان درخشان بمانند.

 

 

این بار زندگی

یاسمن خلیلی فرد

 

«دلم می خواد» با تمام سانسورها و سخت گیری هایی که نسبت به آن اعمال شد و کنجکاوی هایی که اصولاً این دسته از فیلم ها برانگیزند و ... به لحاظ محتوایی، یک تفاوت بزرگ با دیگر ساخته های بهمن فرمان آرا دارد. این بار مضمون فیلم "میرایی" و "مرگ" نیست بلکه برعکس، این بار فرمان آرا می خواهد از دل تمامی مصیبت ها و وقایع تلخ اجتماعی اثرش به "امید" برسد.

ابتدا باید عنوان کنم که «دلم می خواد» به مثابه دیگر ساخته های فرمان آرا، از همان الگوهای ثابت پیروی می کند. شخصیت اصلی داستان مرد روشنفکر تنهایی است که دچار یأس شده و این یأس بر روابط او با اطرافیانش تأثیر گذاشته است. جامعه او را به سمت منفی نگری می برد، مدتهاست نمی تواند حتی یک خط بنویسد، به لحاظ روحی آزرده و افسرده شده زیرا دوستان نزدیکش را یکی پس از دیگری از دست می دهد، فرزندی دارد که آینه ی دق اوست (معتاد و افسرده – و به شدت یادآور فرزند کیانیان با بازی مهدی صفوی در «خانه ای روی آب») و خلاصه همه چیز در زندگی مرد (که البته مشتی نمونه خروار از جامعه است) به بدترین شکل ممکن پیش می رود. درحالی که به نظر می رسد پایان محتوم چنین داستانی آن هم در فیلمی از بهمن فرمان آرا باید مرگ و زوال باشد ناگاه فیلمساز تغییر جهت می دهد و نشان می دهد این بار از مقصود همیشگی خود فاصله گرفته است.

«دلم می خواد» با لحن طنز ساخته شده است؛ طنزی که از جایی به بعد نشانگان گروتسک در آن دیده می شود. وقایع بیش از آن که خنده دار باشند ناموزون و کاریکاتورگونه اند و میان خیال و واقعیت دست و پا می زنند. حضور دخترک سی دی فروش، زنان باردار متعدد، عروسک های کوچک رقصان و حتا مسئله ی اصلی فیلم یعنی شنیده شدن صدای موسیقی از سوی بهرام فرزانه (رضا کیانیان) همه و همه آن دسته از بخش های سوررئالیستی کار هستند که از منظر نشانه شناسانه واحد هویت اند و هر یک دلالت بر معنایی خاص می کنند که قطعاً دریافت آن از سوی مخاطبی که به هدف اثری مفرح و شوخ و شنگ به سینما آمده است چندان امکان پذیر نیست.

به عبارتی می توان گفت، فرمان آرا، این بار و در «دلم می خواد» همان دغدغه های همیشگی خود و کاراکترهای ثابتش را –در جایگاه فیلمسازی مولف- به اثری وارد می کند که نه به لحاظ سبک بلکه به لحاظ ژانر با تمامی آثار پیشین او فرق می کند از این جهت ساخته شدن آن برای فیلمسازی در جایگاه او قطعاً ریسک بزرگی به حساب می آید.

فرمان آرا، برای نمایش دنیای کاراکتر اصلی فیلمش یعنی بهرام فرزانه، سعی می کند مشخصات تعریف شده برای یک نویسنده ی کهنه کار و به دور از زمانه را با اغراقی مضاعف که از ویژگی های "گروتسک" می باشد به نمایش درآورد؛ اتومبیل قدیمی، خانه ی قدیمی، استفاده از ماشین تایپ به جای کامپیوتر و لپ تاپ، موهای آشفته ی اصلاح نشده، لباس های دمده، استفاده از پیغامگیر تلفن به جای بهره گیری از گوشی موبایل و اپلیکیشن های به روزِ ارتباطی ... همه و همه عناصری هستند که فیلمساز به منظور تعریف ابعاد مختلف شخصیتی بهرام در کاراکتر طراحی کرده است. آن چه اما شاید فرمان آرا در ارائه اش می توانست عملکرد بهتری داشته باشد، شخصیت پردازی دیگر پرسوناژهای فیلم بود. شخصیت هایی که کاراکتر بهرام در مواجهه با آنها باید بهتر تعریف شود و معنا یابد اما در عمل حضور یا عدمشان کمکی به اثر نکرده است. می پذیرم که نیما (محمدرضا گلزار) به عنوان پسر بهرام، نقش پررنگی در فیلم ندارد و درواقع فیلم، فیلمِ بهرام فرزانه است اما از یاد نبریم که وقتی کاراکتری را وارد فیلمی می کنیم نسبت به حضورش مسئولیم و به باور من نیما، آن قدر که باید برای مخاطب تعریف نمی شود. این که چرا رابطه ی کمرنگی با پدرش دارد؟ چرا با همسرش مشکل دارد؟ چرا معتاد شده؟ و در مرحله ی بعد چه می شود که با همسرش آشتی می کند؟ چه می شود ترک می کند؟ چه می شود تصمیم به بچه دار شدن می گیرد؟ چرا پدرش را از آسایشگاه بیرون نمی آورد؟ و سوالات دیگری که فیلمنامه قادر به پاسخگویی آن ها نیست. مواجهه ی بهرام با زن خیابانی (مهناز افشار) به چه دلیل اتفاق می افتد؟ حضور او چه تأثیری در پیشبرد درام دارد؟ آیا او باعث بروز تحولی در بهرام می شود؟ آیا تنها کاربرد او به انتشار کتاب مرد خلاصه نمی شود؟ و این که اساساً بر حسب کدام منطق زن باید تنها سرمایه ی خود را صرفِ چاپ کتاب آدمی کند که دنیای متفاوتی با او دارد و ادله ای در فیلم برای تأثیرگذاری او بر زن جوان نهادینه نشده است؟ همچنان می پذیرم که ژانر فیلم با آثار پیشین کارگردان متفاوت است اما تمامی کاراکترهای فرعی فیلم های سابق فرمان آرا آن قدر تأثیرگذار بودند که اکثر آن نقش ها پس از سال ها در ذهن مخاطب باقی مانده اند و شاید حتی تأثیرگذاری شان از شخصیت اصلی بیشتر بوده باشد؛ به یاد آوریم همان تک سکانس درخشان حضور رویا نونهالی را در «خانه ای روی آب» که بدون ادای دیالوگ تأثیر پررنگی بر فیلم می گذارد؛ یا بازی بیتا فرهی در همان فیلم در نقش سرپرستار مبتلا به سرطان که با دیالوگ های محدودش بخشی از گذشته ی دکتر سپیدبخت را بر مخاطب فاش می کند و نمونه های مشابه دیگری که در تمامی فیلم های فرمان آرا می توان از آن ها نام برد؛ اما کاراکترهای فرعی «دلم می خواد» آنقدر که باید موثر واقع نمی شوند و نمی توانند به کاراکترهایی ماندگار تبدیل شوند.

چیزی که در فیلم می پسندم، نوعی تناقضِ احتمالاً عامدانه است که در سینمای ایران کم نظیر است. فرمان آرا به لحاظ اجرایی همان نظم آثار سابقش را در «دلم میخواد» نیز رعایت کرده است. کار به لحاظ دکوپاژ، میزانسن، مولفه های بصری، حرکات و زوایای دوربین، قاب بندی ها و ... فرق چندانی با آثار قبلی فیلمساز ندارد در حالی که مضمون و لحن فیلم برعکس فیلم های قبلی، زندگی، نشاط و حتی نوعی سرخوشی بی دلیل را می طلبد. بنابراین محتوایی طنزآمیز و گروتسک وار، با ابزاری کلاسیک و منظم به تصویر درآمده است که شاید بعضی ها این را یک ایراد به حساب آورند اما به عقیده من می توان از آن به عنوان یک ساختارشکنی ماهرانه نام برد که بد هم از آب درنیامده و سرخوشی و بی خیالی را در همزمانی جالب توجهی با نظم و چیدمان دقیق به نمایش درمی آرود.

فرمان آرا همچون دیگر فیلمسازان مولف، مولفه های جالبی در فیلم هایش دارد که در جهان سرخوشانه ی فیلم جدیدش نیز به آن ها وفادار مانده است. شخصیت اصلی یک رمان نویس است، یک آدم حسابی از قشر فرهیخته ی جامعه، و البته شاید جالب ترین خلاقیت فیلمساز در «دلم میخواد» حضور نه چندان مستقیم خودش در فیلم در قالب سرنشین یک اتومبیل گذری باشد؛ کاری که آلفرد هیچکاک در تمامی فیلم هایش انجام می داد و نقب زدن به اصل ثابت فیلم های یک فیلمساز مولف جهانی از سوی فرمان آرا در فیلم اخیرش – که اتفاقاً به لحاظ فیزیکی بی شباهت به هیچکاک بزرگ هم نیست- به خودی خود مهر تأیید پررنگی بر فضای مورد نظر این فیلم می زند.

 

« دلم می خواد » یکی دیگر از ساخته های پرحاشیه بهمن فرمان آرا محسوب می شود. کارگردانی که اغلب ساخته هایش با مشکلاتی در زمان اکران مواجه می شود. اثر تازه اکران شده او نیز بی حاشیه نبود و اختلاف وی با تهیه کننده بر سر تدوین که مدتها در رسانه ها از آن صحبت می شد، اکران فیلم را با مشکل مواجه کرده بود. اما بهرحال پس از کش و قوس های فراوان، « دلم می خواد » که سابقاً با نام « دلم می خواد برقصم » شناخته می شد، تمام مشکلات را پشت سر گذاشت و به اکران عمومی رسیده است.

در فیلم « دلم می خواد » می توان عناصر بسیاری را یافت که اشاره به ساخته های پیشین کارگردان دارد. از پدری که پسری با مشکلات خاص خود دارد و فضای « خانه ای روی آب » را تداعی می کند تا تا حضور پرنده ای در قفس در خانه مرد که نمونه آن را در « یک بوس کوچولو » شاهد بوده ایم. ارجاعاتی از این دست را می توان بطور فراوان در فیلم جستجو نمود و برای درک آن شاید تماشای آثار گذشته کارگردان نیاز باشد. اما این ارجاعات جالب توجه باعث نشده تا « دلم می خواد » اثر مطبوعی باشد.

بزرگترین مشکل « دلم می خواد » فیلمنامه آشفته و عجیب آن است که در آن تقریباً هیچ چیز در سر جای خودش قرار ندارد! از شخصیت نویسنده داستان گرفته که از لحاظ بهره هوشی در حداقل ممکن به سر می برد و به تصویر کشیدن تنهایی او ابداً کمکی به درک وضعیتش نمی کند تا شخصیت هایی که به داستان وارد می شوند و حضور یا عدم حضورشان کوچکترین تاثیری در جریان فیلمنامه نمی گذارد. فیلم زمانی که با ساز و کاری عجیب، موسیقی تکرار شونده ای را در گوش بهرام قرار می دهد، او را تبدیل به شخصیتی می کند که سرخوش است و حتی این ویژگی او سبب می شود تا بتواند پس از مدتها داستانش را بنویسد و مانعی بر سر راه خود نبیند. اما فیلم هرگز مشخص نمی کند که چرا پخش یک آهنگ می بایست زندگی فرد را دگرگون کرده و شرایط متفاوتی برای آن ایجاد نماید!

در واقع پیام فیلم بر طبق آنچه که احتمالا بر روی کاغذ در نظر گرفته شده آن است که افسردگی و عصبانیت مردم به واسطه شنیدن این موسیقی از بین رفته و آنان برای رهایی از مشکلاتشان نیاز به قر کمر دارند! ایده ای که در آثار فانتزی می توان به آن پرداخت و از موقعیت های جالبی برای به تصویر کشیدن آن بهره جست، اما در اینجا فیلم ابداً تکلیف خود را نمی داند و در مسیر درام - کمدی گیج و بی رمق است و نمی داند که می خواهد به چه نقطه ای برسد.

در « دلم می خواد » شخصیت زن خیابانی ( با بازی مهناز افشار )  به زندگی مرد وارد می شود که فارغ از منطق روایی حداقلی در نحوه آشنایی و اعتماد سازی این دو ، از کمترین میزان پرداخت نیز رنج می برد. وی در دقایقی از فیلم در کنار بهرام حضور دارد و به نظر می رسد که فیلم قرار است به واسطه حضور او اتفاقی را در مسیر داستان رقم بزند اما پس از دقایقی او را از فیلمنامه حذف کرده و سپس پسرِ بهرام را به داستان وارد می کند! تصمیم عجیب و غریبی که ضعف آشکار فیلمنامه را سبب شده و دقایقی که چنانچه حذف شوند نیز تاثیر مشخصی بر روی فیلم نمی گذارند.

داستان ورود پسر بهرام ( با بازی محمدرضا گلزار ) به خانه بهرام نیز از مشکلات ریز و درشت رنج می برد. پسری که با همسر خود اختلاف عمیق پیدا کرده و نزد پدر آمده اما هرگز نمی دانیم که اختلاف آنها چیست و حتی پس از حضور بهرام در نزد دختر، موقعیتی شکل می گیرد که اگرچه از معدود لحظات کمدی جالب فیلم به شمار می رود اما هیچ تاثیری در جریان داستان ندارد. ناامیدی بزرگ زمانی است که در دقایق پایانی فیلم این زوج را خوشحال و خندان در کنار یکدیگر می بینیم در حالی که باز هم مشخص نیست آنها چگونه مشکلاتشان برطرف شده و دیگر خبری از بحران در زندگی شان نیست! تقریباً می توان گفت تمام منطق روایی « دلم می خواد » در چنین حال و هوایی به سر می برند!

فیلم در دقایق پایانی نیز دخترک خیابانی را بار دیگر به داستان وارد می کند و اینبار سعی می کند پیام های اخلاقی گل درشت را از طریق او به مخاطب انتقال دهد. پیام اخلاقی که با اقدام غیرمنطقی دخترک انجام می شود و این اقدام در اجرا چنان ضعیف و بی روح است که حتی ناتوان از انتقال همان پیام ساده و کلیشه ای است. شخصیتی که به یکباره متحول می شود و صفر تا صد اعتقادات درونی اش تغییر می کند! فرمان آرا در ساخت « دلم می خواد » قصد داشته به هر روش ممکن اشاره ای به معضلات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه خویش داشته باشد که در تمام این موارد نیز ناموفق بوده است.

متاسفانه « دلم می خواد » در بخش کمدی نیز اثر ضعیف به شمار می رود. فیلم برای خنداندن مخاطب به ایجاد تیپ های مختلف در داستان از افراد مذهبی گرفته تا قشرهای گوناگون جامعه مبادرت ورزیده که نتیجه کار بطور کامل ناامید کننده است. یکی از عجیب ترین صحنه های فیلم که شاید می توانست یکی از مهمترین و بهترین سکانس های فیلم به شمار برود، رقص گروهی اهالی شهر در کنار یکدیگر است که به شدت ضعیف و ناامید کننده است و یک نقطه تاریک برای کارگردانی بهمن فرمان آرا به شمار می رود. سکانسی که در آن دوربین در جایی کاشته شده و به نظر می رسد از افرادی که در آن حوالی حضور داشته خواسته شده تا از مقابل دوربین رد شده و قر کمر دهند و سپس مجموعه آن تصاویر در فیلم گنجانده شده است!

« دلم می خواد » ضعیف و سطحی است بطوریکه نمی تواند یک اثر انتقادی ساده در سینما باشد. زمانی که فیلمنامه و قصه در یک اثر ضعیف و ناکارآمد باشند، هیچ پیام و مفهومی توان خروج از درون فیلمنامه را ندارد و « دلم می خواد » اثری است که دقیقاً به چنین وضعیتی دچار شده است. اینکه فیلمساز دغدغه اجتماعی دارد بر همگان آشکار است و شکی در آن نیست، اما اینکه برای بیان دغدغه های اجتماعی ، پیام های گل درشت در قالب یک داستان سطحی به فیلم سینمایی تبدیل شود و از مخاطب انتظار تاثیرپذیری داشت، نکته ای است که ظاهراً هنوز سینمای ایران به آن باور دارد و « دلم می خواد » در همین راستا به اکران درآمده، اثری که می رقصد و قر کمر می دهد، و از مخاطب می خواهد بدون هیچ دلیلی خوشبین باشد و آینده را روشن تصور کند

 

 

خیال، تنها راه زنده ماندن است

محسن جعفری راد

 

یکی از ویژگی های برجسته دلم می خواد ارجاعات مهمی است که بهمن فرمان آرا به فیلمهای قبلی اش داده است. از نویسنده بودن قهرمان داستان و وجود یک قفس با پرنده در خانه اش که فضای یک بوس کوچولو را تداعی می کند تا حضور دختری با نوزاد سر خیابان که به فیلم بوی کافور،عطر یاس اشاره دارد و از همه مهمتر تاکید بر به دنیا آوردن بچه که موقعیت های خانه ای روی آب را تداعی می کند.اما هوشمندی فرمان آرا اینجاست که این ارجاع دهی،  کاملا با ایده پردازی های روایی همخوانی دارند.در واقع تحمیلی نیستند بلکه بسته به مقتضیات فضاسازی منجر به روابط بینامتنی می شوند.

مهمترین برگ برنده فیلمنامه ، ایده مرکزی جذاب و شوخی نویسی های سرشار از طعنه و کنایه به معضلات فرهنگی و سیاسی است. ایده نویسنده ای که در گوشش صدای آهنگ مناسب رقص می شوند به خودی خود جذاب است که فرمان آرا با نگاه استعاره ای و استفاده پاردوکسیکال از این ویژگی نویسنده،به نوعی با یک کمدی سیاه تضاد این سرخوشی و خیال پروری با موقعیت های تلخ  و دلمرده زندگی روزمره را بازگو می کند.

مرگ اندیشی هم به عنوان موتیف مفهومی کارهای فرمان آرا در دلم می خواد امتداد پیدا می کند. از دوستان و همکاران نویسنده که مدام فوت می کنند تا روحیات خود نویسنده که مدام میان رویا و واقعیت،مرگ و زندگی معلق است.

بازی رضا کیانیان به خوبی مختصات چند وجهی نویسنده را بارور می کند. برخلاف بازی غلوشده کیانیان در کفشهایم کو،در دلم می خواد با رعایت قواعد زمان بندی حرکات برونگرایانه به خوبی فضاهای ابزورد و گاه فانتزی فیلم را رقم می زند.

البته فیلم ضعف هایی هم دارد. از جمله برخی اشارات داستان به معضلات اجتماعی که دمده جلوه می کند،اغراق در فصل رقص های دسته جمعی، ریتم و ضرباهنگی که میانه های داستان افت می کند و یا شخصیت پردازی الکن نیما و همسرش و پرداخت سطحی اعتیاد نیما،  اما امتیازات روایی و ساختاری اش این ضعف ها را کمرنگ می کند. از جمله چند لحظه نبوغ آمیز که نشان می دهد فرمان آرا همچنان می تواند مخاطب را سر ذوق بیاورد.مثلا  می توان به ایده بکر تاخیر در پاسخ دادن عروس اشاره کرد.انگار که به دلیل استفاده از قرص های مربوط به حاملگی،به بیماری تاخیر در حرف زدن دچار شده که تاویل های مختلفی می تواند داشته باشد.

در کل با استناد به امتیازات مثبتی که اشاره شد،  تماشای دلم می خواد توصیه می شود. به خصوص از این جهت که برای فضاسازی کمیک به هیچ وجه به دام لودگی نمی افتد و شعور مخاطب را نسبتا دست بالا فرض می کند. فیلم سرخوشانه ای که در لایه های زیرین ، نگاه تلخ و ملال آوری به زندگی روزمره جامعه ایرانی دارد.

 

 

عباس نصراللهی

 

 

 

 

آخرین فیلم بهمن فرمان آرا مانند بسیاری از آثار تولید شده در تاریخ سینما تلاش می‌کند تا با زبانی شیرین و طنز نقدهای خود را به جامعه و شرایط وارد کند و دراین میان از دغدغه‌های گاها شخصی و گاها عمومی نیز سخن به میان آورد. فیلم درباره نویسنده‌ای است که مدت هاست طبع نویسندگی‌اش را از دست داده و غرق در تنهایی خودش شده، و حالا شاهد مرگ دوستانش است و از این شرایط بد ناراضی است و بعد از دیدن دختری سی دی فروش در خیابان و خریدن یک سی دی از او، آهنگ‌های شادی را در گوش خود می‌شنود و همواره در حال شادی و رقصیدن است. این ایده و قصه کوتاه به خودی خود جذابیت‌هایی دارد، اما شاید برای یک فیلم کوتاه بسیار جذاب تر به نظر می‌رسید تا یک فیلم سینمایی بلند. «دلم میخواد» فیلمی است که بر پایه رفتار شخصیت اصلی رو به جلو می‌رود، شخصیتی که شاید نزدیکی‌های بسیاری با خود کارگردان داشته باشد، انسانی که احساس تنهایی می‌کند و به دلیل متفاوت بودنش از جانب دیگران طرد می‌شود، و پرداخت درست این شخصیت در فیلم ضروری ترین اتفاقی است که باید رخ دهد، کاری که فرمان آرا تا حدی در انجام آن موفق است، اما آن قدر پراکنده گویی و تعدد شخصیت‌های منفعل در فیلم زیاد است که پرداخت درست به همین شخصیت اصلی نیز از بین می‌رود. برای مثال، در دقایق ابتدایی فیلم بهرام فرزانه «رضا کیانیان»، به مطب دکتری می‌رود که منتظران بسیاری برای ملاقات او در صف ایستاده‌اند و اتفاقا سکانس با مزه و جذابی است که افراد ناشناس بسیاری را نیز وارد فیلم می‌کند، اما هر چه که جستجو کنیم نمی‌توانیم کارکرد مناسبی برای این سکانس نسبتا طولانی در فیلم پیدا کنیم، گرچه که در یکی از بهترین صحنه‌های فیلم در ادامه که همه شهر مشغول شادی و رقص هستند، تمام این شخصیت‌ها را می‌بینیم، اما ندیدن آن‌ها در ابتدای فیلم نیز ضربه‌ای به ادامه ماجرا وارد نمی‌کرد و تنها می‌توان یک دلیل برای وجود این سکانس یافت که آن هم اضافه شدن زمان فیلم و البته وجود شخصیت با مزه‌ای است که در نقش دکتر ظاهر شده، شخصیتی که هیچ کارکرد مثبتی در قصه ندارد و هیچ باری را به دوش خود نمی‌کشد. اما با تمام این کمبود‌ها شخصیت بهرام فرزانه، همچنان جذابترین قسمت فیلم است که می‌تواند بیننده را پای تصویر نگاه دارد، پیرمرد از هفت دولت آزادی که بازی برونگرای رضا کیانیان را با خود به همراه دارد و نوع برخوردش با مسائل و نگاهش به زندگی لحظات مفرحی را برای بیننده ایجاد می‌کند و در عین حال می‌تواند نماینده بسیاری از افراد متفاوت و گوشه گیر این جامعه باشد.

 

تلاش بهمن فرمان آرا برای نقد جامعه و مشکلاتش که در اینجا به وضوح افسردگی و دلمردگی را نشانه رفته است، در قسمت‌هایی از فیلم آن قدر در سطح قرار دارد که عاری از هرگونه جذابیت است، برای مثال در یکی از سکانس‌های پایانی فیلم بهرام فرزانه در پشت بام خانه در حال رقصیدن است و مردم به تماشای او ایستاده‌اند، ادامه این صحنه پای پلیس و اورژانس و پسر و همسایه او را به ماجرا باز می‌کند و همین امر باعث می‌شود تا فرزانه حرف‌هایی را به پسرش بازگو کند، حرف‌هایی که تمام دغدغه‌های فیلم از ابتدا را در خود جای داده‌اند، اما این حرف‌ها آن قدر در سطح و مستقیم گفته می‌شوند که بیشتر شبیه به خطابه یک فرد در بخش خبری هستند تا دیالوگ‌های پر قوت یک شخص روشنفکر که متفاوت از دیگران زندگی را می‌بیند. در ادامه همین سکانس نوع برخورد شخصیت‌ها با دستگیری فرزانه آن قدر تصنعی و بد است که کمترین میزان تاثیرگذاری را خواهند داشت، و فیلم توانایی آن را ندارد که به درستی به دغدغه‌هایش بپردازد و در میان سردرگمی‌های خودش بیننده را نیز دچار سردرگمی خواهد کرد.

اگر با دقت بیشتری به فیلم نگاه کنیم، تا میانه راه می‌توان جذابیت‌های زیاد و شوخی‌های با مزه‌ای را یافت و امید به این داشت که شخصیت‌های وارد شده به فیلم (مانند شخصیت زن خیابانی با بازی مهناز افشار یا زن همسایه که به مادام معروف است) تاثیر به سزایی در پیشبرد روند قصه داشته باشند، اما نه تنها این اثر گذاری را ندارند بلکه در نیمه دوم آنچنان فیلم را دچار افت می‌کنند که دیگر توانی برای ادامه راه چه از جانب مخاطب و چه از جانب خود فیلم وجود نداشته باشد، در واقع نیمه ابتدایی فیلم انسجام بیشتری را در خود می‌بیند و دقیقا از زمانی که افکار و افعال شخصیت اصلی شتاب بیشتری می‌گیرند فیلم دچار پراکندگی در گفتار و پرداختن به شخصیت‌ها و مکان‌ها می‌شود و در نهایت نیز آن قدر بد به اتمام می‌رسد که آن نیمه بد را تکمیل کرده باشد، به همین دلیل اعتقاد دارم که ایده و داستان کوتاه «دلم میخواد» پتانسیل تبدیل شدن به یک فیلم کوتاه خوب را دارا بوده و تبدیل آن به فیلم بلند ناچارا با وصله و پینه‌هایی همراه شده که فیلم را تبدیل به اثری ضعیف و بدون جذابیت کرده‌اند.

گرچه که همین ایده و نوع تغییر روند رفتاری شخصیت کاملا کلیشه‌ای و تکراری است، اما بازهم اتفاقی که پس از آن تغییر رخ می‌دهد جذابیت‌هایی دارد که با توجه به ساختار کلی فیلم از دست رفته و شاید تنها برخی رفتارها و موقعیت‌های شخصیت اصلی بتواند برای مدت کوتاهی بیننده را به فکر فرو برد.

 

 

 

قای فرمان‌آرا! رقص‌مان نمی‌آید

صوفیا نصرالهی

 

اگر می‌خواهید تفاوت روشنفکری عبوس ایرانی را با روشنفکری سرخوشانه خیام‌وار به روشنی پیش چشم‌تان ببینید و مقایسه کنید دیدن فیلم آخر بهمن فرمان‌آرا و یکی از آثار مهرجویی را پیشنهاد می‌کنم. ایده اصلی فیلم دلم می خواد که بعد از کش‌ و قوس‌های فراوان روی پرده رفت درجه یک است. اینکه نویسنده‌ای افسرده، شبیه اکثریت جامعه روشنفکر ایرانی، که بخاطر سن و سالش کم‌کم فقط به مجالس ختم رفقایش دعوت می‌شود ناگهان به سیم آخر می‌زند و تصمیم می‌گیرد بی‌خیال مصایب دنیا فقط برقصد. تا اینجا همه چیز عالی است بگذریم که میزانسن‌ها و خانه آقای نویسنده آنقدر دمده هستند که گاهی حیرت می‌کنید آیا واقعا در دهه ۹۰ این فیلم ساخته شده است؟نویسنده‌های دوروبر کارگردان را نمی‌شناسم اما سال‌هاست می‌بینم که نویسنده‌های استخوان خردکرده هم یا تایپ با کامپیوتر را یاد گرفته‌اند و یا اگر خیلی سنتی باشند هنوز روی کاغذ می‌نویسند تا تایپیست بیچاره‌ای پیدا شود که مطالب‌شان را تایپ کند. بیش از دو دهه است که دیگر کسی مطالبش را با ماشین تحریر تایپ نمی‌کند. البته که علاقه فرمان‌آرا را به صدای ماشین تحریر و قشنگی‌اش روی میز درک می‌کنم ولی کارآیی آن در فیلم همان‌قدر مضحک است که الان برای نشان دادن آشفتگی یک نویسنده بخواهیم از اتاق پر از کاغذ‌های مچاله استفاده کنیم. همان‌قدر پیش‌پا افتاده و سردستی.

بدتر از همه فاز معناگرای فیلم است. آن کودک پشت چراغ قرمز نه معنویت پسرک فیلم «خانه‌ای روی آب» را القا می‌کند و نه واقعا تاثیر دراماتیکی در روند فیلم دارد. بیشتر آدم را یاد آن دخترک اعصاب خردکن فیلم «سوپر استار» تهمینه میلانی می‌اندازد. با لبخندی که روی صورتش ماسیده!همه این‌ها قرار است به تماشاگر چه پیامی بدهد؟که قدر خوشبختی‌های زندگی را نمی‌دانید و بدبختی از راه رسیده ممکن است نشان‌تان بدهد که زندگی هنوز هم خوشگلی‌هایش را دارد؟

اول ماجرا از روشنفکری عبوس فیلم «دلم می‌خواد» در مقابل مثلا آن بخش از سینمای سرخوشانه مهرجویی گفتم. مشکل بنظرم اینجاست که فرمان‌آرا واقعا به سرخوشی اعتقادی ندارد. اگر کاراکتر فیلمش می‌رقصد درنهایت کارش به آسایشگاه روانی می‌کشد. مهرجویی اگر بود همه مردم را به رقص وادار می‌کرد و دست آخر هم اگر فیلم جمع نمی‌شد خب نمی‌شد. همه حرف مگر چیزی جز ایمان به سرخوشی در مواقع سختی است؟!همین روشنفکری عبوس باعث می‌شود حتی به اندازه ۵ دقیقه متوالی هم شاهد رقص و سرخوشی آدم‌ها نباشیم. مقایسه کنید با سکانس رقص اکبر عبدی در «اجاره نشین‌ها» یا اتفاقا نمونه دیگری که از لحاظ معنایی هم به این ماجرا نزدیک می‌شود: رقص معتادان زاغه‌نشین در فیلم «سنتوری». سرخوشی فیلم «دلم می‌خواد» تزریقی است. عامدانه هم تزریقی است چون روند دراماتیک فیلم هر از چند گاهی وسط این سرخوشی مصیبتی وارد می‌کند که کاراکتر اصلی‌مان گیج و گنگ شود. پسر معتاد و عروس بیمار انگار صلیبی هستند که مرد باید به دوش بکشد. به محض رقصیدن‌اش یکی از این‌ها پتکی می‌شود و روی سر او و تماشاگر فرود می‌آید. هرچند نتیجه اخلاقی آخر فیلم و نوه‌دار شدن مرد می‌خواهد رای به آن سرخوشی بدهد اما تا آن لحظه و بخصوص در سکانسی که مرد را در حال رقص در پشت‌بام دستگیر می‌کنند آنقدر این سرخوشی سرکوب شده که دیگر اشتیاقی به پایان نیمه خوش فیلم هم نداریم.

فرمان‌آرا فیلمش را به شدت دم دستی کارگردانی کرده است. سکانس‌های اعتیاد محمدرضا گلزار، پسر آقای نویسنده در اتاق پر از دود در حد کارهای تلویزیونی دست چندم از کار درآمده و کاراکتر همسایه نسبتا فضولی که قرار است کمی نمک و فلفل فیلم هم باشد اصلا درسطح سینمای فرمان‌آرا نیست.

«دلم می‌خواد» از آن دسته فیلم‌هایی است که دوست دارد به همه جا سرک بکشد. به اعتیاد اعتراض کند، از لختی و سستی جامعه روشنفکری بگوید، درباره روحیه افسرده جمعی جامعه حرف بزند و محض رضای خدا هیچ‌کدام‌شان را هم نمی‌تواند به نتیجه برساند.

هنوز هم درک نکرده‌ام که فرمان‌آرا موافق رقصیدن است یا آن را صرفا طعنه‌ای به روزگار تلخ و تاریک‌مان می‌داند؟

«دلم می‌خواد» ضعیف‌ترین فیلم کارنامه فرمان‌آرا تا به امروز است. نه از نظر کارگردانی امتیازی برایش محسوب می‌شود و نه در نهایت می‌تواند ایده خوبش را تبدیل به یک جهان‌بینی کند. همه چیز اینجا در سطح جاری است و همه این چیزهای سطحی به غایت هم زشت تصویر شده‌اند. صحنه‌های رقص رضا کیانیان و بقیه مردم تو ذوق می‌زند. بیشتر از اینکه تصویرکننده نوعی سرخوشی باشد به یک التماس و عجز در مقابل سیاهی‌های روزگار می‌ماند. صحنه‌هایی ناراحت‌کننده از آدم‌هایی که انگار رو به اضمحلال هستند. و رضا کیانیان با وجود همه تلاش‌اش نمی‌تواند کاراکترش را دلپذیر از کار دربیاورد در حالی که برای این نقش باید بازیگر سمپاتیکی انتخاب می‌شد که آن شوریدگی‌اش باورپذیر از کار دربیاید.

خلاصه ماجرا این می‌شود که آقای فرمان‌آرا با فیلم شما هیچ‌کس به رقص درنمی‌آید. این اعتراض به حق شما به این همه سیاهی و تباهی و اندوه فراگیر در جامعه البته ستودنی است اما فیلم خودتان هم در حقیقت تلخی جماعت روشنفکر منزوی را در خودش دارد که لای زرورق رنگی از رقص‌های گاه به گاه کاراکترها پیچیده شده است. برای ساختن چنین ایده‌ای به دیوانه‌بازی بیشتر، رهایی از قید و بند مفاهیم معناگرایانه سنتی و شوخ‌طبعی فراوان نیاز بوده. فیلم در حال حاضر از کمبود همه این‌ها رنج می‌برد و هر چه به پایانش نزدیکتر می‌شویم این مزه گسی و بی‌هویت بودنش آزاردهنده‌تر می‌شود. با آن همه کاراکترهای فرعی بی‌هدف از خود گلزار در نقش پسر مرد گرفته تا مهناز افشار که واقعا هیچ نقش موثری در درام ندارند. اتفاقا اگر قرار بود «دلم می‌خواد» به هدفش برسد نیازمند سکانس‌های بیشتری از جنس مطب دکتر بودیم. با کات‌های سریع و آدم‌های گرفتار و دکتر بامزه‌ای که در مقابل منطق دیوانه‌هایی که جلویش نشسته‌اند کم می‌آورد.

در حال حاضر «دلم می‌خواد» اثر ابتری است. ایده‌ای که حرام شده. چون فیلمسازمان هنوز هم مطمئن نیست که دلش می‌خواهد برقصد یا با ماشین تحریر قدیمی‌اش تایپ کند!

.

منابع

http://blog.namava.ir/delam-mikhad-movie-reviews/

 http://blog.namava.ir/delam-mikhad-movie-review2/

https://www.zoomg.ir/2018/7/8/283884/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF/

https://www.salamcinama.ir/post/dl0N/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C

https://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/iran/21242-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF

http://cinemacinema.ir/naghd/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84%d8%8c-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%af/

http://naghdefarsi.com/title/i-want-to-dance/

https://www.digikala.com/mag/%D8%B1%D9%82%D8%B5%E2%80%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF/